الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

552

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

قسم كه از ميان بازار و قصر گذرم تا دشمن ما بترسد و به آنها بنمايم ايشان در نظر ما زبونند پس از باب الفيل بگذشت و نزديك سراى عمرو بن حريث رسيد اياس بن مضارب با پاسبانان و سلاح ايشان را بديدند اياس پرسيد : كيستيد ؟ گفت ، من ابراهيم بن اشترم . اياس گفت : اين همه مردم با تو چه مىكنند و چه در انديشه داريد من تو را رها نمىكنم تا نزد امير برمت . ابراهيم گفت : راه بده . گفت : نمىدهم مردى همدانى با اياس بود او را ابو قطن مىگفتند و اياس پاس حرمت او مىداشت او نيز با ابراهيم دوست بود ابن اشتر گفت : اى ابا قطن نزديك من آى ابو قطن پنداشت كه ابراهيم از او مىخواهد نزد اياس بن مضارب شفاعت او كند نزديك رفت و ابراهيم نيزه كه در دست ابو قطن بود بگرفت و در گودى گلوى اياس فرو برد او را بيفكند و يكتن از همراهان خود را گفت سر او را برداشتند و همراهان اياس پراكنده شدند و نزد ابن مطيع رفتند . ( 1 ) ابن مطيع پسر اياس را كه راشد نام داشت به جاى او به شحنگى گماشت و پاسبانان را به وى سپرد و به جاى او سويد بن عبد الرحمن منقرى را به كناسه فرستاد و ابراهيم بن اشتر نزد مختار آمد و گفت : ما وعده گذاشته بوديم شب آينده بيرون آييم اما امشب اتفاقى افتاد كه ناچار بايد بيرون شد و خبر بگفت مختار از كشته شدن اياس شادان گشت و گفت : آغاز فتح است ان شاء اللّه تعالى ، آنگاه با سعيد بن منقد گفت : برخيز و آتش در چوب و نى افكن و بلند نگاهدار و عبد اللّه بن شداد را گفت : با او روانه شويد و فرياد كنيد يا منصور امّت . و با سفيان بن ليلى و قدامة بن مالك گفت : برخيزيد و فرياد زنيد يا لثارات الحسين . ( 2 ) آنگاه سلاح در بر كرد و ابراهيم با مختار گفت : كسان ابن مطيع در ميدانها ايستاده‌اند و نمىگذارند ياوران ما به ما ملحق شوند و اگر من با همراهان خويش نزد قبيلهء خود روم و هر كس فرمان مرا برد بخوانم و با آنها در محلات كوفه بگرديم و به شعار خود بانگ بر آوريم هر كس خواهد با ما بيرون آيد تو نيز در جاى خود باش و هر كس نزد تو آيد او را نگاهدار و با همراهان خويش نزد تو باشند كه اگر من دير كردم كسى با تو باشد تا من بيايم . مختار گفت : همين كار كن و بشتاب مبادا به پيكار امير ايشان روى يا با كسى جنگ آغازى مگر آنها آغاز رزم كنند پس ابراهيم با همراهان خويش نزد قبيلهء خود رفت و بيشتر آنها كه فرمان او را مىپذيرفتند گرد او فراهم شدند و با آنها در كوچه‌هاى كوفه مىگشت و از آنجا كه پاسبانان ابن مطيع بودند پرهيز مىكرد تا به مسجد قبيلهء سكون رسيدند گروهى از سواران زحر بن قيس جعفى نزد او آمدند اما فرمانده نداشتند ابراهيم بر آنها تاخت و به بتارانيدشان تا به ميدان كنده و مىگفت : خدايا تو دانى كه ما براى خاندان پيغمبر تو صلّى اللّه عليه و آله و سلّم غضب كرديم و