الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

541

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

مترجم گويد : از عهد قديم در زمان ائمه ميان طايفه شيعه و اهل سنّت گروهى مجتهد و اهل فتوا بودند و ديگران مسائل از آنها فرا مىگرفتند . ( 1 ) و چون ابن وال كشته شد اصحاب او نزد رفاعة بن شدّاد بجلى آمدند و گفتند : علم را تو بردار . رفاعه گفت : بياييد بازگرديم شايد روز ديگر خداوند مقدّر فرمايد كه بياييم كه بر ايشان سخت‌تر از امروز بود . عبد اللّه عوف احمر گفت : اگر برگرديم بر دوش ما سوار گردند و يك فرسخ نرفته همهء ما هلاك مىشويم و اگر يك تن از ما برهد چادرنشينان وى را دستگير و تسليم آنها كنند و به زارى كشته شود و اكنون نزديك غروب است بهتر آن كه همچنين سواره كارزار كنيم تا شب تاريك شود اول شب بر اسبان نشينيم و شتابان برانيم تا بامداد و چون بامداد شود به آرامى و آهستگى تا هر كس بتواند زخمى و خسته خود را همراه برد و منتظر دوستش شود و بدانيم از كدام راه مىرويم . ( 2 ) رفاعه گفت : رأى نيكويى است و علم را برداشت و كارزارى سخت شد شاميان خواستند پيش از شام كار ايشان را يكسره كنند نتوانستند چون عراقيان سخت مىكوشيدند . و گويند : مردى موسوم به عبد اللّه بن عزيز كنانى ( در طبرى كندى است ) پيش سپاه شام آمد و فرزندى خرد داشت محمد نام و فرياد برآورد كه آيا مردى از بنى كنانه در ميان شما هست ؟ مردى آمد و او پسر خود را به او سپرد كه به كوفه رساند او را امان دادند نپذيرفت . و در روايت طبرى از ابى مخنف است كه : آن پسر چون از پدر جدا شد گريه مىكرد و بىتابى مىنمود و دل شاميان به حال او و فرزندش بسوخت و ناشكيبى نمودند و گريستند و او از نزديك قوم خود به جانب ديگر لشكر دشمن رفت و قتال كرد تا كشته شد . باز به عبارت ديگر بازگرديم : ( 3 ) و هنگام شام كرب بن يزيد حميرى با صد سوار پيش آمد و كارزار كرد سخت و سپاه پسر ذى الكلاع خميرى امان بر او عرضه كردند نپذيرفت و گفت : ما در دنيا در امان بوديم اكنون بيرون آمديم تا امان آخرت يابيم و جهاد كردند تا به شهادت رسيدند . و پس از اين صحير بن حذيفة بن هلال مزنى با سى تن از مزينه بيرون آمدند و جهاد كردند تا به شهادت رسيدند . و چون شام شد شاميان به لشكرگاه خويش بازگشتند و رفاعه نگريست هر كس از اسبش پى بريده يا خودش مجروح بود او را به كسان و عشيرت وى سپرد و آن شب همه راه رفتند چون بامداد شد امير لشكر شاميان حصين بن نمير براى نبرد بيامد كسى را نديد و به دنبال ايشان نفرستاد و آنها رفتند و از هر پلى مىگذشتند آن را ويران مىكردند تا به