الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

537

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) پدرش گفت : اى فرزند اين پهلوان طايفهء مضر الحمراء است اگر ده تن از مهتران آنان را شمارى يكى او است و مردى خداپرست و پارسا و ديندار است او را اذن ده . اذن داد بيامد زفر او را در كنار خويش بنشانيد و از او پرسيد ، مسيب حال و قصهء خود بگفت . زفر گفت : ما دروازهء شهر را بستيم تا بدانيم رزم ما را خواهيد يا ديگرى را و ما از كارزار با شما عاجز نيستيم اما آن را نيز خوش نداريم كه شنيده‌ايم شما مردان نيكوكار و خوش‌سيرتيد آنگاه پسر خويش را بفرمود بازارى بيرون فرستد و مسيب را هزار درم و اسبى بداد مسيّب مال را بازگردانيد و اسب را بپذيرفت و گفت : شايد اسب من از راه بماند و بدين نيازمند گردم و زفر نان و علف و آرد بسيار فرستاد چنان كه از بازار بىنياز شدند مگر اينكه كسى تازيانه يا جامه خريدى . ( 2 ) و فردا از قرقيسيا كوچ كردند و زفر به مشايعت آنها بيرون رفت و گفت : ازرقه پنج امير روانه گشتند : حصين بن نمير و شرحبيل بن ذى الكلاع و ادهم بن محرز و جبلة بن عبد اللّه خثعمى و عبيد الله بن زياد با سپاه بسيار به عدد خارها و درختان بيابان و اگر خواهيد در شهر ما بمانيد و با هم متّفق گرديم و چون دشمن آيد با هم جنگ كنيم . سليمان گفت : اهل شهر خودمان از ما همين خواستند نپذيرفتيم . زفر گفت : پس زودتر خود را به عين الورده رسانيد و آنجا سرچشمه‌اى است پشت به شهر كنيد و روى به روستا و آب و علف در دست شما باشد و از اين سوى كه ما هستيم ايمن باشيد پس زودتر منازل را درنورديد و ما جماعتى بزرگوارتر از شما نديديم و اميدوارم پيشتر به آنجا رسيد و اگر با آنها در آويختيد در دشت گشاده تيراندازى و نيزه بازى نكنيد كه شمارهء آنها از شما بيش است و ايمن نيستم از اينكه شما را فروگيرند و محاصره كنند و پيش آنها نايستيد تا بر خاكتان افكنند وصف نياراييد كه شما پيادگان نداريد و ايشان هم پياده دارند و هم سواره و هم پشت يكديگرند و ليكن دسته دسته شويد و دسته‌ها را ميان ميمنه و ميسرهء لشكر ايشان پراكنده سازيد و هر دسته را دسته‌اى ديگر مددكار و همراه باشد كه چون دشمن بر يك دسته تازد گروه ديگر به مدد آنان روند و برهانندشان و لختى بياسايند و اگر دسته‌اى بخواهد جاى خود را تغيير دهد بتواند . و اگر يك صف باشيد و پيادگان آنها حمله كنند و شما را از جاى بكنند و از صف عقب زنند صف شما بشكند و هزيمت افتد . ( 3 ) آنگاه بدرود كردند و يكديگر را دعا كردند و به شتاب راندند تا به عين الورده رسيدند در غربى آن فرود آمدند و پنج روز بياسودند و مراكب را آسوده كردند و اهل شام با سپاه بيامدند تا يك مرحله از عين الورده سليمان بپاخاست و ياد آخرت كرد و ترغيب در آن فرمود و گفت : اما