الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

533

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

مترجم گويد : روايت اول اصحّ است ، زيرا كه اگر ابن زبير شيعه على عليه السّلام را به خود نزديك مىكرد همهء قريش و بزرگان از گرد او پراكنده مىشدند ؛ چون شيعه امير عادل و باتقوا مىخواستند و آن امرارا كه برگرد ابن زبير بودند نمىپسنديدند و قريش نيز امير المؤمنين و شيعيان را دوست نداشتند چنان كه در حيات آن حضرت پنج تن قرشى با او بودند محمد بن ابى بكر و جعد بن هبيره خواهرزادهء آن حضرت و هاشم مرقال و ابو الربيع بن ابى العاص و محمد بن ابى حذيفه و سيزده قبيله با معاويه بودند . ( 1 ) داستان بيرون رفتن سليمان بن صرد و توّابين به جنگ اهل شام در سال 65 سليمان بن صرد خزاعى آهنگ خروج كرد و سران ياران خويش را بخواند اول ربيع الآخر وعده گذاشته بودند چون به نخيله آمد در ميان حاضران بگرديد شمارهء آنان را اندك يافت حكيم بن منقذ كندى و وليد بن عصير ( غضين ظ ) كنانى را به كوفه فرستاد بانگ بر آوردند : « يا لثارات الحسين » و اين دو نخستين كس بودند كه به اين سخن آواز برداشتند . چون فردا شد سپاهيان وى دو برابر شدند و در دفتر خود نظر كرد و ديد شانزده هزار كس بيعت كرده‌اند و گفت : سبحان اللّه از اين شانزده هزار بيش از چهار هزار نيامدند ! با او گفتند : مختار مردم را از تو بازمىگرداند و دو هزار تن به دو پيوستند . سليمان گفت : هنوز ده هزار مىماند مگر اينان ايمان ندارند و خدا و پيمان او را ياد نمىآورند سه روز در نخيله بماند و نزد آنها كه مانده بودند مىفرستاد نزديك هزار نفر باز بدانها پيوستند . پس مسيّب بن نجبه برخاست و گفت : رحمك اللّه آنكه به كراهت به حرب بيرون آيد از او سودى نتوان برد و قتال آن كس كند كه با نيّت و رضا آيد پس منتظر كسى مباش و در كار خويش جدّ نماى . ( 2 ) سليمان گفت : رأى نيكو دادى و در ميان ياران خويش بپاىخاست و گفت : اى مردم هر كس از آمدن رضاى خدا و آخرت خواهد از ماست و ما از اوييم و خداى بر وى رحمت كند در حال حيات و پس از مرگ اما هر كس دنيا خواهد به خدا قسم كه ما فيء نخواهيم گرفت و غنيمت به دست نخواهيم آورد مگر خوشنودى خدا و ما را زر و سيمى نيست و مالى نداريم مگر همين شمشيرها كه بر دوش داريم و توشه به قدر سدّ رمق ، هر كس دنيا خواهد با ما نيايد . پس ياران او از همهء سوى آواز بر آوردند كه ما به طلب دنيا بيرون نيامديم بلكه از پشيمانى و توبه و براى خواستن خون پسر دختر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمديم . و چون سليمان آهنگ خروج كرد عبد اللّه بن سعد بن نفيل گفت : انديشه‌اى به خاطرم آمد