الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
528
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
را ديدار كرد و سلام داد و از علت چشم او بپرسيد مختار گفت : آن مادر . . . يعنى ابن زياد به چوب زد تا چنين شد كه بينى . بازگفت : خدا مرا بكشد اگر بند بند انگشت او را نبرم و اندام او را پاره پاره نسازم . و مختار از كار ابن زبير پرسيد ابن عرق جواب داد : او پناه به خانهء خدا برده و مردم پوشيده با او بيعت مىكنند و اگر نيرو گيرد و مردان او بسيار گردند آشكار شود . مختار گفت : يگانه مرد عرب امروز او است و اگر رأى مرا بپذيرد و پيروى من كند مردم را به فرمان او در آورم و گرنه من كم از ديگران نيستم اى ابن عرق فتنه آغاز شد و اينك رعد و برق آن نمودار گشت و گويى مانند اسب برانگيخته شده است و بتاختوتاز آمده است و پاى آن در دنبالهء لگام مىپيچد و ناگهان آن را ببينى و بشنوى در جايى پديدار گرديد و بگويند مختار با پيروان خود از مسلمانان به خونخواهى شهيد مظلوم و مقتول در كربلا برخاسته است كه بزرگ مسلمانان و فرزند سيد المرسلين بود ؛ يعنى حسين بن على عليهما السّلام به پروردگار قسم كه به سبب كشتن او بكشم آن اندازهاى كه به خون يحيى بن زكريا كشته شدند و مختار روانه شد و ابن عرق از گفتار او شگفتى مىنمود . ابن عرق گفت : به خدا قسم آنچه مختار گفته بود ديدم و داستان او را با حجاج گفتم بخنديد و گفت : اين ابيات را هم مختار گفت : و رافعة ذيلها * و داعية ويلها بدجلة * او حولها من با حجاج گفتم : اين سخن را به حدس و تخمين مىگفت يا خبر از آينده داشت و از راهى به وى رسيده بود ؟ حجاج گفت : به خدا قسم جواب سؤال تو را نمىدانم و ليكن للّه درّه عجب مردى ديندار و سلحشور و دليرافكن و دشمنشكن بود . ( مترجم گويد : اين روايت از ابى مخنف نيز دليل بر كلام سابق است كه گفتيم : در زمان حجاج مختار كار خود را تمام كرده و كشته شده بود ) . ( 1 ) آنگاه مختار نزد ابن زبير آمد و ابن زبير كار خويش را از او پوشيده داشت مختار از او جدا گشت و يك سال ناپديد بود ابن زبير از حال او بپرسيد گفتند : در طائف است و خويشتن را مأمور از جانب خدا مىداند براى انتقام و هلاك ساختن ستمگران . ابن زبير گفت : خداى او را بكشد چه مرد غيبگو و دروغ زن است اگر خدا ستمگران را هلاك كند مختار يكى از ايشان باشد . به خدا سوگند ، در اين گفتگو بوديم كه مختار در مسجد پديدار گشت و طواف كرد و دو ركعت نماز بگزاشت و بنشست و آشنايان گرد او به حديث