الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
514
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
تا متوكل كشته شد با جماعتى از آل ابى طالب و شيعيان سوى آن قبر رفتيم و آن نشانهها كه گذاشته بوديم بيرون آورديم و قبر را به حالت اول بازگردانيديم . ( 1 ) و باز ابو الفرج گفت كه : متوكل عمر بن فرج رجحى را به عاملى مدينه و مكه فرستاد و آل ابى طالب را از ملاقات مردم منع كرد و احسان مردم را از آنها بازداشت و اگر شنيد كسى با ايشان نيكى نموده است شكنجههاى سخت كرد و غرامتهاى سنگين گرفت و آنها از پريشانى چنان شدند كه چند زن علويه يك پيراهن بيشتر نداشتند و هنگام نماز به نوبت مىپوشيدند و برهنه پشت چرخ مىنشستند و نخ مىرشتند تا متوكل كشته شد منتصر بر آنها مهربانى و احسان كرد و مالى فرستاد ميان ايشان پخش كردند و در همه چيز مخالفت پدر كرد از بس او و رفتار او را ناخوش داشت . ( 2 ) شيخ طوسى در امالى باسناده از محمد بن عبد الحميد روايت كرد كه گفت : همسايهء ابراهيم ديزج بودم و در مرض موت او به عيادتش رفتم او را سنگين و بد يافتم چنان كه گويى از ديدن چيزى هولناك و دهشتزده است و به سابقهء آشنايى و انس و الفت كه در ميان بود از حالش پرسيدم و با آنكه به من ثقه داشت و هميشه اسرار خود با من مىگفت حال خود از من پوشيده داشت و به طبيب اشارت كرد و طبيب به اشارت او متوجّه شد اما از حال او چيزى ندانست تا علاجى كند و برخاست بيرون رفت و مكان خالى ماند من از حال او پرسيدم گفت : به خدا سوگند به تو خبر دهم و از خداى تعالى آمرزش مىطلبم متوكل مرا به نينوا فرستاد سوى قبر حسين عليه السّلام تا آن را شخم زنم و نشان قبر را محو كنم شبانه با كارگران و بيل و كلنگ بدانجا رسيديم غلامان و همراهان خود را گفتم كه آن عمله را به خراب كردن وادارند و زمين را شخم زنند و خود از غايت تعب و ماندگى افتادم و خوابيدم ناگهان ديدم هياهوى سخت برخاست و فريادها بلند شد و غلامان مرا بيدار كردند ترسان برجستم و گفتم : چه خبر است ؟ گفتند : امر عجيبى ! گفتم : چيست ؟ گفتند : جماعتى برگرد آن قبرند نمىگذارند بدان جهت رويم ما را به تير مىزنند برخاستم تا حقيقت امر معلوم كنم ديدم همچنان است كه مىگويند اول شب بود و مهتاب تابيده گفتم : شما هم تير بيفكنيد ، افكندند اما تيرها سوى ما بازگشت و اندازندهء آن را كشت من سخت ترسان شدم و تب و لرز مرا گرفت همان وقت از آنجا روانه شدم و خويش را به دست متوكل كشته ديدم چون آنچه دربارهء آن قبر به من دستور داده بود انجام ندادم . ابو بريره گفت با او گفتم : شرّ متوكل از او بگرديد او را دوش به تحريك منتصر فرزندش بكشتند ديزج گفت : شنيدم اما تن من از رنجورى به حدّى است كه اميد زندگى ندارم ابو بريره گفت : اين سخن در اول روز بود هنوز شام نشده ديزج از دنيا رفت .