الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
507
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
و از اعمش فتاوى خاصه نقل كردهاند بر خلاف مذهب اهل بيت پس وى معتقد به عصمت آنها نبود اگر چه از دوستان بود . و گاه باشد كه عامه اطلاق شيعه بر آنها كنند چنان كه ابن ابى الحديد و صاحب لسان العرب را شيعى شمرند و حق با علماى سابق است كه اعمش را از شيعه نشمردند . و علّامهء حلّى - رحمه اللّه - در كتاب نهاية الاصول از علائم كذب حديث شمرده است كه واقعه عادة بايد مشهور گردد و فقط يك تن آن را نقل كند نظير افتادن مؤذّن از مناره روز جمعه و بودن شهر بزرگى ميان بصره و بغداد بزرگتر از هر دو . بنابراين گوييم اعمش در عهد خود مردى گمنام نبود و بلكه از زراره و ابى بصير معروفتر بود و اگر امامى بود پوشيده نمىماند . به ترجمه بازگرديم ، ( 1 ) از شيخ ابو القاسم جعفر بن محمد بن قولويه از پدرش از ابن محبوب از حسين دخترزادهء ابى حمزهء ثمالى روايت است كه گفت : در آخر دولت بنى مروان به قصد زيارت قبر حسين عليه السّلام بيرون رفتم پنهان تا به كربلا رسيدم در كنارى از آن قريه پنهان شدم تا نيمى از شب بگذشت سوى قبر رفتم چون نزديك شدم مردى روى به من آمد و گفت : بازگرد كه اجر زيارت را يافتى و اكنون به قبر نتوانى رسيد . من ترسان بازگشتم تا نزديك سپيده دم سوى قبر رفتم و باز همان مرد آمد و گفت : اكنون بدان نخواهى رسيد . من گفتم : خدا تو را سلامت دارد چرا به آن نمىرسم از كوفه براى زيارت آمدم ميان من و قبر آن حضرت مانع مشو مىترسم هوا روشن شود و اهل شام مرا اينجا ببينند و بكشند . گفت : اندكى باش كه موسى بن عمران عليه السّلام از خداى دستورى خواست تا قبر آن حضرت را زيارت كند و خداوند وى را رخصت داده است با هفتاد هزار فرشته فرود آمدند و از اول شب در حضور اويند و در انتظار طلوع فجر نشسته پس از آن به آسمان مىروند . من گفتم : خدا تو را سلامتى دهد كيستى ؟ گفت : من از آن فرشتگانم كه به پاسبانى قبر حسين عليه السّلام و آمرزش خواستن براى زوّار او مأموريم . من بازگشتم و نزديك بود از اينكه شنيدم عقل از سرم پرواز كند باز چون سپيده دميد رفتم و كسى مانع نشد پس نزديك قبر شدم و سلام كردم و نفرين بر قاتلان و نماز صبح بگزاشتم و از ترس اهل شام شتابان بازگشتم . ( 2 ) از ابن قولويه باسناده از اسحاق بن عمّار روايت است كه گفت : با حضرت صادق عليه السّلام گفتم : يا بن رسول اللّه شب عرفه در حائر بودم نزديك سه هزار مرد نيكو روى و خوشبوى سپيد جامه ديدم همه شب نماز مىكردند خواستم نزديك قبر روم و ببوسم و دعاهايى كنم از انبوه مردم