الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

413

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

و بدان غرّه مباش كه امروز بر ما ظفر يافتى به خدا قسم اگر چه امروز ما مغلوب تو شديم فردا غالب شويم نزد آن حاكم عادلى كه در حكم ستم نكند و به همين زودى تو را با رنج و سختى از اين جهان بيرون برد گناهكار و نكوهيده و منفور ، پس هر چه مىتوانى خوش بزى اى پدر مرده و گناه افزون كن و السّلام على من اتّبع الهدى . ( 1 ) شيخ مفيد گفت : فاطمه بنت الحسين گفت : چون به نزد يزيد نشستيم دلش بر ما بسوخت پس مردى شامى سرخ‌فام برخاست و گفت : اى امير المؤمنين اين دخترك را به من ببخش و مرا خواست و من دخترى زيبا روى بودم بر خويش بلرزيدم و پنداشتم اين كار توانند و به جامهء عمّه‌ام زينب در آويختم و او مىدانست اين كار نشدنى است و با آن مرد گفت : دروغ گفتى به خدا سوگند اگر بميرى چنين شوخ چشمى نه تو توانى كرد و نه يزيد ، يزيد برآشفت و گفت : دروغ گفتى به خدا قسم كه مىتوانم و اگر خواهم بكنم . زينب فرمود : هرگز نتوانى و اللّه خداوند تو را بر اين قدرت نداده است مگر از دين ما بيرون روى و دين ديگر گيرى . يزيد از خشم برافروخت و گفت : در روى من اين سخن مىگويى پدر و برادرت از دين بيرون رفتند . زينب فرمود : تو و جد و پدرت اگر مسلمان باشيد بدين جدّ و پدر و برادر من هدايت يافتيد . يزيد گفت : اى دشمن خدا دروغ گفتى . زينب فرمود : تو اميرى و دست دست تو است به ستم دشنام مىدهى و به قدرت زور مىگويى ؛ گويا شرم كرد و خاموش شد . شامى آن كلام بازگفت : يزيد جواب داد دور شو خدا تو را مرگ دهد و از زمين بردارد . و سبط در تذكره از هشام بن محمد مانند اين آورده است مختصرتر . و صدوق در امالى و ابن اثير در كامل نيز مگر آنكه به جاى فاطمه بنت الحسين عليه السّلام بنت على عليه السّلام گفته‌اند . ( 2 ) و سيّد در ملهوف گفت : مرد شامى نگاه به فاطمهء بنت الحسين عليه السّلام افكند و گفت : يا امير المؤمنين اين دخترك را به من بخش . فاطمه با عمّهء خويش گفت : يتيم شدم كنيز هم بشوم ؟ ! زينب گفت : و لا كرامة كارى است نشدنى . شامى گفت : كيست ؟ يزيد گفت : دختر حسين . او گفت : حسين پسر فاطمه و على بن ابى طالب عليهما السّلام ؟ يزيد گفت : آرى . شامى گفت : خدا تو را لعنت كند آيا عترت پيغمبر را مىكشى و ذريت او را اسير مىكنى به خدا قسم پنداشتم اينها اسيران روم‌اند . يزيد گفت : به خدا قسم تو را هم با آنها ملحق مىكنم امر كرد گردنش زدند . و در امالى صدوق است كه : يزيد زنان حسين عليه السّلام را با على بن الحسين عليهما السّلام به زندانى كرد كه از سرما و گرما محفوظ نبودند تا چهرهء آنها پوست انداخت .