الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
407
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
دختران وحى است نزد آزاد كردهء خود به حالتى كه حتى دشمنان را دلريش مىكردند » . ( 1 ) آنگاه يزيد چوب خيزران خواست و بدان ثناياى ابى عبد اللّه عليه السّلام را مىكاويد . ابو برزهء اسلمى روى به دو آورد و گفت : واى بر تو اى يزيد آيا به چوب دستى خود بر دهان حسين بن فاطمه - سلام اللّه عليهما - ميزنى گواهى مىدهم كه ديدم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را كه ثناياى او و برادرش حسن عليه السّلام را مىمكيد و مىگفت : شما سيّد جوانان اهل بهشتيد ، پس خداى قاتل شما را بكشد و لعن كند و جهنّم را براى او آماده سازد و بد بازگشت گاهى است . راوى گفت : يزيد خشمگين شد و به بيرون كردن او فرمود كشانكشان بيرونش بردند و گفت : به اين اشعار ابن زبعرى تمثّل جست : ليت اشياخى ببدر شهدوا * جزع الخزرج من وقع الاسل لاهلّوا و استهلّوا فرحا * ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل قد قتلنا القرم من ساداتهم * و عدلناه ببدر فاعتدل لعبت هاشم بالملك فلا * خبر جاء و لا وحى نزل لست من خندف ان لم انتقم * من بنى احمد ما كان فعل مترجم گويد : ظاهرا شعر دوم و اخير از خود يزيد است و معنى اين است : اى كاش پيران و گذشتگان قبيلهء من كه در بدر كشته شدند مىديدند زارى كردن قبيلهء خزرج را از زدن نيزه ( در جنگ احد ) از شادى فرياد مىزدند و مىگفتند : اى يزيد دستت شل مباد ، مهتران و بزرگان آنها را كشتيم اين را بجاى بدر كرديم و سر بسر شد . قبيلهء هاشم با سلطنت بازى كردند نه خبرى از آسمان آمد و نه وحى نازل شد من از دودمان خندف نيستم اگر كين احمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را از فرزندان او نجويم . مترجم گويد : ابن زبعرى ( به كسر زاى نقطه دار و فتح باء يك نقطه و سكون عين و فتح راء مهمله در آخر آن الف ) نام او عبد اللّه بن زبعرى بن قيس بن عدى بن سعد بن سهم از قريش بود گويند : در قريش از او نيكو شعرتر نبود و در بلاغت سر آمد همه اما دشمن پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مسلمانان بود و در اشعار خود بسيار جسارت مىكرد و مردم را به مخالفت تحريص مىكرد تا بعد از فتح مكه مسلمان شد و از ما تقدّم عذر خواست و اشعارى در مدح پيغمبر گفت از جمله : يا رسول الا له انّ لسانى * راتق ما فتقت إذ أنا بور اذ اجارى الشيطان في سنن الغىّ * و من مال ميله مثبور