الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

372

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

رسيدند در را بشكستند و در سراى ريختند دختر عبد اللّه بانگ بر آورد كه اى پدر آنها كه مىترسيدى رسيدند . عبد اللّه گفت : باكى بر تو نيست شمشير به من ده بگرفت و از خود دفاع مىكرد و مىگفت : انا ابن ذى الفضل عفيف الظّاهر * عفيف شيخى و ابن امّ عامر كم دارع من جمعكم و حاسر * و بطل جدّلته مغادر « منم پسر عفيف صاحب فضل و برترى و پاك سرشت ، عفيف پدر من است و او پسر امّ عامر است بسيار زره پوشيده و هم سر برهنه و پهلوان تاراج‌كننده شما را بر زمين افكنده‌ام » . ( 1 ) و دخترش مىگفت : اى پدر كاش مرد بودم و پيش روى تو نبرد مىكردم با اين نابكاران ، كشندگان عترت پاك رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . اما آن مردم از همه سوى گرد وى بگرفتند و او از خويش ميراندشان و از هر سوى كه حمله مىكردند دخترش مىگفت : از فلان سوى آمدند تا به بسيارى عدو بر وى دست يافتند دخترش گفت : امان از خوارى پدرم را احاطه كردند و هيچ‌كس نيست يارى او كند و عبد اللّه شمشير به دست مىچرخيد و مىگفت : اقسم لو يفسح لى عن بصرى * ضاق عليكم موردى و مصدرى سوگند مىخورم كه اگر چشم گشوده بود راه آمد و شد نزد من بر شما تنگ مىشد . ( 2 ) راوى گفت : او را دستگير كردند و نزد عبيد الله بردند چون بر وى در آمد و او را بديد گفت : خداى را سپاس كه تو را رسوا كرد عبد اللّه عفيف گفت : اى دشمن خدا به چه چيز مرا رسوا كرد به خدا قسم اگر چشمم باز بود راه آمد و شد بر شما تنگ مىشد . ابن زياد گفت : اى دشمن خدا دربارهء عثمان چه گويى ؟ گفت : اى بنده زاده بنى علاج اى پسر مرجانه ! - و دشنام دادش - تو را با عثمان چه كار كه كار نيكو كرد يا زشت ، صالح بود يا تباهكار ، خداوند ولى آفريدگان خويش است و ميان آنها و عثمان حكم خواهد كرد به درستى و عدل ليكن مرا از خودت و پدرت و يزيد و پدرش بپرس . ابن زياد گفت : تو را از هيچ نپرسم تا مرگ را بچشى چشيدنى ناگوار كه به سختى از گلوى تو فرو رود . عبد اللّه بن عفيف گفت : الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ [ 1 ] من از خدا شهادت مىطلبيدم پيش از اينكه مادر تو را بزايد و از خداى خواستم كه به دست ملعونترين خلق كه خداوند او را بيش از همه دشمن دارد به شهادت رسم و چون نابينا شدم از شهادت نوميد گشتم الان حمد

--> [ 1 ] سوره فاتحه ، آيه 2 .