الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

359

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

و فاطمه در سال 117 در گذشت در مدينهء طيّبه و قبرى را كه اكنون در دمشق در تربت باب الصغير است و به او نسبت مىدهند از او نيست و به احتمال قوى از ديگرى از بزرگان اين خاندان است كه تاريخ او بر ما مجهول مانده است . ( 1 ) سيّد رحمه اللّه در ملهوف پس از خطب گذشته گويد : امّ كلثوم دختر على عليه السّلام از پشت پرده خطبه خواند به گريهء بلند و گفت : اى اهل كوفه بدا به حال شما . زشت باد روى شما كه حسين عليه السّلام را تنها گذاشتيد و او را كشتيد و مال او را تاراج كرديد و آن را وارث شديد و زنان او را اسير كرديد سختى و آزار رسانيديد پس هلاك باد شما را مىدانيد چه مصيبتها به شما رسيد و چه گناه بزرگى بر دوش گرفتيد و چه خونها ريختيد و چه زنان شريفه را داغدار كرديد بهترين مردان پس از پيغمبر را بكشتيد و مهربانى از دل شما بركنده شد آگاه باشيد كه حزب خداى فيروز گردند و حزب شيطان زيان كنند آنگاه اين ابيات بخواند : قتلتم اخى صبرا فويل لامّكم * تجزون نارا حرّها يتوقّد سفكتم دماء حرّم اللّه سفكها * و حرّمها القرآن ثمّ محمّد الا فابشروا بالنّار انّكم غدا * لفى سقر حقّا يقينا تخلّدوا و انّى لابكى في حياتى على اخى * على خير من بعد النّبىّ سيولد بدمع غزير مستهلّ مكفكف * على الخدّ منّى دائما ليس يجمد يعنى : « برادر مرا به زارى كشتيد واى بر مادر شما ، به زودى به پاداش رسيد به آتش گرم برافروخته ، ريختيد خونهايى كه خداوند ريختن آن را حرام كرد و قرآن و محمّد هم ، هان مژده باد شما را به آتش كه فردا يقينا به راستى در سقر جاويدان مانيد ، و من در زندگى خود بر برادرم گريه مىكنم بر بهتر كسى كه پس از پيغمبر متولّد شود ، به اشك بسيار كه هميشه بر چهرهء من ريزد و هرگز خشك نشود . مترجم گويد : به نظر مىرسد اين شعر را مردى غير فصيح زبان حال ساخته باشد و به خطبه ضميمه كرده چون از تخلدوا نون ساقط شده است بىعامل و نيز مكفكف معنى ندارد . ( 2 ) راوى گفت : مردم به گريه و شيون آواز بر آوردند و زنان موى پريشان كردند و خاك بر سر ريختند و رويها بخراشيدند و بر رخسار سيلى مىزدند و زارى مىكردند و مردان بگريستند و ريشها مىكندند زن و مرد گريان بيش از آن روز كسى به ياد ندارد . مجلسى در بحار گويد : در بعض كتب معتبره ديدم مرسلا از مسلم گچ‌كار روايت كرده است كه : عبيد الله مرا براى مرمّت دار الاماره كوفه خواسته بود و من درها را به گچ استوار