الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

293

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

مهر حيدر را دل سلمان و بوذر هست جاى * كيست غير از گوهرى شايان گوهر داشتن ( 1 ) تذييل مؤلف فصلى در تعريف شجاعت آورده است نيكو و گويد : شجاعت دلاورى است و آن صفتى است نفسانى كه با چشم ديده نمىشود مگر آثار آن ، پس اگر كسى خواهد دلاورى مردى را بيازمايد بنگرد چون دشمن وى را فرو گرفت و مرگ از همه سوى روى آورد و چاره مسدود شد اگر بىتابى نمود و جزع كرد و گريختن خواست و ننگ گريز را بر جنگ و ستيز برگزيد از شجاعت بسى دور است و اگر پاى فشرد و بايستاد و شكيبايى نمود قعقعهء سلاح را زمزمهء مزامير ، و بانگ يلان را نغمهء طنابير انگاشت مرگ را به هيچ در نگرفت و اجل را در آغوش كشيد دلاور است چنان كه شاعر گفت : يلقى الرّماح بنحره فكأنّما * فى قلبه عود من الرّيحان و يرى السّيوف و صوت وقع حديدها * عرسا تجلّيها عليه غوان يعنى : به گلو پيش نيزه بازرود كه گويى شاخهء ريحان است و شمشير و بانگ آن در نظر وى عروسى است كه رامشگران براى او آورند . چون اين را دانستى تو را معلوم گرديد كه همهء ياران ابى عبد اللّه در شجاعت طاق بودند اما عباس بن على عليه السّلام يگانهء آفاق بود كه در ايمان استوارتر و بصيرت وى بيشتر بود و منزلتى داشت نزد خداى تعالى كه همهء شهدا غبطه خورند . ( 2 ) مسعودى در مروج الذّهب گفته است كه : اصحاب بر ميمنه و ميسرهء لشكر امير المؤمنين عليه السّلام تاختند و آنان را از جاى كندند يكى از فرزندان عقيل نزديك آن حضرت آمد ديد سر بر قربوس زين نهاده و در خواب است گفت : يا عمّ ميمنه و ميسره در هم ريخت و شما همچنان در خوابيد . گفت : اى برادرزاده روز اجل عمّت معيّن است و از آن در نمىگذرد به خدا سوگند كه عمّت باك ندارد او به اختيار بر مرگ افتاد يا مرگ بر او بىاختيار . آنگاه سوى محمد حنفيّه فرستاد و او علمدار بود كه بر اين قوم بتاز ، محمد درنگ كرد و كندى نمود چون پيش روى او تيراندازان بود مىخواست تيرهاى آنها به آخر رسد و چون تير نماند بر آنها تازد پس على عليه السّلام نزديك او شد و گفت : چرا حمله نكردى ؟ جواب داد : چنين