الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
227
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
يزيد بن سفيان چون سخن او بشنيد گفت : خوب آمد پس روى به حرّ آورد و گفت : اى حرّ مىخواهى با من مبارزت كنى ؟ گفت ، آرى . راوى گفت : حصين بن تميم را شنيدم مىگفت : قسم به خدا گويا جانش در كف حرّ بود و پيمانهء عمرش به دست وى پر شده حرّ مهلتش نداد حمله آوردن همان بود و كشتن همان . هشام بن محمد از ابى مخنف روايت كرده است كه گفت : يحيى بن هانى بن عروه براى من حكايت كرد كه : نافع بن هلال در آن روز نبرد مىكرد و مىگفت : انا ابن هلال الجملى * انا على دين علىّ ( 1 ) پس مردى كه مزاحم بن حريث مىگفتندش بيرون آمد و گفت : انا على دين عثمان . نافع گفت : انت على دين شيطان و بر او تاخت و بكشتش . پس عمرو بن حجّاج بانگ بر آورد كه : اى بىخردان مىدانيد كه با كه قتال مىكنيد با پهلوانان اين شهر گروهى تن به مرگ داده آستين بر جهان افشانده دست از جان شسته هرگز به جنگ تن به تن راضى نشويد كه گروهى اندكند آفتاب عمرشان به ديوار آمده كار پس گوش مىافكنيد و اگر به سنگ انداختن هم باشد آنها را توانيد كشت . عمر سعد گفت : راست گفتى راى رأى تو است . و سوى مردم پيغام فرستاد كه هيچكس به جنگ تن به تن حاضر نشود . و روايت شده است كه : چون عمر بن حجّاج نزديك اصحاب حسين عليه السّلام رسيد مىگفت : اى اهل كوفه از فرمان امير بيرون نرويد و از جماعت جدا نگرديد و در كشتن آنكه از دين بيرون رفت و به خلافت سلطان برخاست شك به خود راه مدهيد . حسين عليه السّلام گفت : اى عمرو بن حجّاج مردم را به قتال من تحريص مىكنى آيا ما از دين بيرون رفتهايم و شما ثابت ماندهايد به خدا قسم وقتى كه جان شما گرفته شد و با اين اعمال در گذشتيد خواهيد دانست كدام يك ما از دين بيرون رفته و به سوختن در آتش سزاوارتر است . ( 2 ) مقتل مسلم بن عوسجه ( ره ) مسلم بن عوسجه از بندگان نيك خدا و پارسا و بسيار نماز بود ابو حنيفهء دينورى در اخبار طوال در ضمن قصّهء مسلم بن عقيل گويد كه : معقل جاسوس عبيد الله در جستجوى مسلم بن عقيل بيرون آمد و به مسجد اعظم رفت نمىدانست چه كند مردى را ديد پشت ستون مسجد بسيار نماز مىگزارد و با خود گفت : اين گروه شيعه بسيار نمازند و گمان دارم اين مرد از آنها