الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

221

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

مىگويى ؟ حرّ بن يزيد يربوعى از مهتران آن قوم بود گفت : چرا به خدا نامه نوشتيم و ماييم كه تو را بدينجا كشانديم خدا باطل و اهل باطل را دور گرداند من دنيا را بر آخرت اختيار نمىكنم آنگاه اسب خويش را برانگيخت و به سپاه حسين عليه السّلام پيوست و حسين عليه السّلام با او گفت : و اللّه تو آزادى در دنيا و آخرت . ( 1 ) ( ابن نما ) روايت شده است كه حرّ با حسين عليه السّلام گفت : چون عبيد الله مرا سوى تو روانه كرد از كوشك او بدر آمدم و از پشت سر آوازى شنيدم كه اى حرّ شاد باش كه بخيرى رو دارى من سر به پشت گردانيدم و نگريستم كسى را نديدم و گفتم : اين چه بشارتى است كه من به پيكار حسين عليه السّلام مىروم و با خود انديشه نمىكردم كه پيروى تو كنم امام عليه السّلام فرمود : بخير بازرسيدى . و عمر سعد بانگ زد : اى دريد رايت را نزديك آور او نزديك آورد آنگاه تير را در شكم كمان نهاد و گشاد داد و گفت : گواه باشيد تير اول را من افكندم . و پس از وى آن سپاه تير انداختن گرفتند و در هم آويختند . ( 2 ) ( ملهوف ) ابو مخنف روايت كرده است از ابى جناب كلبى گفت : مردى از ما از بنى عليم ( به تصغير ) كه عبد الله بن عمير نام داشت در كوفه فرود آمده بود و سرايى نزديك بئر جعد همدان گرفته و جفت او از قبيلهء نمر بن قاسط با او بود نامش امّ وهب بنت عبد و اين مرد در نخيله ديد سپاهى را عرض مىكردند تا به جنگ حسين عليه السّلام فرستند از مقصد آنها بپرسيد و بدانست گفت : به خدا قسم كه من بر جهاد با مشركان حريص بودم و اكنون چنان بينم كه جهاد با اين مردم كه تيغ بر رخ پسر پيغمبر كشيده‌اند ثوابش بيشتر و رسيدن به آن آسانتر است از ثواب جهاد با مشركين پس نزد زوجهء خود رفت و آنچه شنيده بود و عزم كرده بود با او بگفت زن گفت : درست انديشيده‌اى خداوند تو را به راست‌ترين راى دلالت كند همين كار كن و مرا هم با خود ببر . پس شبانه بيرون آمد تا به حسين عليه السّلام رسيد و با او بود تا روز عاشورا صبح عمر بن سعد پيش آمد و تير افكند و مردم تير افكندند يسار نام از بستگان زياد بن ابى سفيان و سالم مولاى عبيد الله بن زياد از ميان لشكر بيرون آمدند و مبارز خواستند حبيب بن مظاهر و برير بن خضير برجستند حسين عليه السّلام فرمود : بنشينيد . ( 3 ) پس عبد الله بن عمير كلبى برخاست و گفت : يا ابا عبد الله رحمك اللّه مرا اذن ده كه به جهاد آنان بروم . حسين عليه السّلام ديد مردى گندم‌گون بلند بالا سخت بازو ميان دو منكب گشاده فرمود :