الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
158
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
تهدّى ندارد پس مردم پراكنده شدند و از راست و چپ راه بيابان پيش گرفتند تنها همانها كه از مدينه آمدند و اندكى از مردم ديگر كه در راه بدانها پيوسته بودند بماندند اين كار براى آن كرد كه گروهى از اعراب مىپنداشتند به شهرى مىروند كار آن راست شده و مردم آن شهر به فرمان او در آمده و نخواست با او همراه باشند مگر آنان كه بدانند كه چه در پيش دارند . ( 1 ) مؤلف گويد : شايد براى همين بود كه بسيار ياد مىكرد يحيى بن زكريا را اشاره به اينكه كشته مىشود و سرش را هديه مىبرند چنان كه سر يحيى را . ( 2 ) و در مناقب از على بن الحسين عليه السّلام روايت كرده است كه گفت : با حسين عليه السّلام خارج شديم و در هيچ منزل فرود نيامد و كوچ نكرد مگر از يحيى بن زكريا ياد فرمود و روزى گفت : از پستى دنيا نزد خداست كه سر يحيى را نزد زنا كارى از زناكاران بنى اسرائيل هديه بردند . در حبيب السير مسطور است كه : چون حضرت به منزل زباله رسيد قاصد عمر بن سعد بن ابى وقّاص به شرف خدمت اختصاص يافته مكتوب او را رسانيد و قصّهء شهادت مسلم و ابن عروه و واقعه قيس مسهّر به تحقيق انجاميد . و ابو حنيفهء دينورى گويد : چون آن حضرت به زباله رسيد قاصد فرستاده محمد اشعث و عمر بن سعد وى را دريافت و آن نامه كه مسلم ( رض ) از ايشان خواسته بود بنويسند بياورد كه كار مسلم به كجا رسيد و اهل كوفه بعد از بيعت او را رها كردند و مسلم اين در خواست را از محمد بن اشعث كرده بود و چون نامه بخواند و صحّت خبر آشكار گرديد قتل مسلم و هانى بر او سخت ناگوار آمد و آن فرستاده قتل قيس بن مسهّر را هم بگفت و آن حضرت قيس را از بطن الرّمة فرستاده بود و گروهى مردم در منازل بين راه همراه شده بودند به گمان اينكه آن حضرت يار و معينى دارد و در كوفه وقتى خبر مسلم شنيدند پراكنده شدند و با او نماند مگر خواصّ اصحاب . ( 3 ) ( ارشاد ) چون سحر شد اصحاب خود را فرمود : آب بسيار برداريد . و به راه افتاد تا از بطن العقبه بگذشت فرود آمد پيرمردى از بنى عكرمه را ديد نامش عمرو بن لوذان از آن حضرت پرسيد : آهنگ كجا دارى ؟ حسين عليه السّلام جواب داد : كوفه . پيرمرد گفت : تو را به خدا سوگند بازگرد كه جز سر نيزه و دم شمشير چيزى در پيش ندارى اين مردم كه سوى تو فرستادند اگر رنج قتال را از تو كفايت كرده بودند و كارها را آماده ساخته نزد آنها مىرفتى صواب بود اما با اين حال كه عرض كردم رأى من اين نيست كه بدان جانب روى . حسين عليه السّلام فرمود : يا عبد اللّه رأى صواب بر من پوشيده نيست و لكن فرمان الهى چنان است كه هيچكس با او بر نيايد . آنگاه فرمود : قسم به خدا مرا رها نكنند تا خون مرا بريزند و