الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

144

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

ابو بكر گفت : اجر مصيبت تو را از خداى چشم داريم . ( 1 ) و شيخ ابن قولويه از حضرت ابى جعفر عليه السّلام روايت كرده است كه : حسين عليه السّلام يك روز پيش از ترويه از مكه بيرون رفت و ابن زبير از او مشايعت كرد و گفت : يا ابا عبد اللّه حج فرا رسيد و تو آن را رها مىكنى و سوى عراق مىروى ؟ گفت : اى پسر زبير اگر در كنار فرات به خاك سپرده شوم دوستتر دارم كه در پيرامون كعبه . ( 2 ) و در تاريخ طبرى است كه ابو مخنف گفت : از ابى جناب يحيى بن ابى حيّه از عدىّ بن حرملهء اسدى از عبد اللّه بن سليم و ندرى بن مشمعلّ كه هر دو از بنى اسد بودند ( شنيدم ) كه گفتند : از كوفه سوى حج رفتيم تا روز ترويه به مكه در آمديم حسين عليه السّلام و عبد اللّه بن زبير را چاشتگاه ايستاده ديديم ميان حجر الاسود و در خانهء كعبه نزديك آنها شديم شنيديم ابن زبير با حسين عليه السّلام مىگويد : اگر خواهى در همين جاى اقامت كن و ما تو را يارى مىكنيم و غم تو مىخوريم و با تو دست بيعت مىدهيم . حسين عليه السّلام فرمود : پدر من حكايت كرد كه در مكّه قوچى است كه به سبب او حرمت مكه شكسته مىشود و دوست ندارم من آن قوچ باشم . ابن زبير گفت : اگر خواهى بمان و كار را به من سپار و من تو را فرمانبرم و از رأى تو در نمىگذرم . فرمود : اين را هم نمىخواهم آنگاه سخن پوشيده از ما گفتند و پيوسته با هم نجوى كردند تا شنيديم بانگ مردم را هنگام ظهر كه به منى مىرفتند گفتند : پس حسين عليه السّلام طواف خانه بگذارد و سعى بين صفا و مروه بجاى آورد و موى بچيد و از احرام عمره بيرون آمد و روى به كوفه آورد و ما با مردم به منى رفتيم . ( 3 ) و در تذكرهء سبط است كه : چون محمد بن حنفيّه را خبر رسيد كه آن حضرت روانه گرديد وضو مىساخت و طشتى پيش او نهاده بود گريست چنان كه طشت را از اشك پر كرد و در مكه هيچ كس نماند مگر از رفتن آن حضرت اندوهگين بود چون بسيار سخن گفتند در منع آن حضرت از رفتن اشعار اين مرد اوسى بخواند : سأمضي فما في الموت عار على الفتى * اذا مانوى خيرا و جاهد مغرما و آسى الرّجال الصّالحين بنفسه * و فارق مثبورا و خالف مجرما و ان عشت لم اذمم و ان متّ لم الم * كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما