الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
141
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
كردند و مىترسم حال تو مانند حال آنها شود اگر رأى تو باشد اقامت كن كه در حرم از همه كس عزيزتر و قويتر باشى . فرمود : اى برادر مىترسم يزيد بن معاويه مرا ناگهان در حرم بكشد و به سبب من حرمت اين خانه شكسته شود . ( 1 ) محمد بن حنفيّه گفت : اگر از اين بيم دارى سوى يمن شو يا ناحيتى از بيابان كه در آنجا قويترين مردم هستى و كسى بر تو دست نتواند يافت . فرمود : در اين كه گفتى تأمّلى كنم چون سحر شد حسين عليه السّلام به راه افتاد و خبر به محمد رسيد نزد او آمد و زمام ناقهء او بگرفت و گفت : اى برادر با من وعده دادى در آنچه از تو در خواست كردم تأمّل فرمايى چه باعث شد كه به اين شتاب خارج شوى . فرمود : پس از آنكه تو جدا گشتى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به خواب من آمد و گفت : اى حسين بيرون رو كه خدا خواست تو را كشته بيند . ابن حنفيّه گفت : إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ . پس مقصود از بردن اين زنان چيست و چون است كه تو با اين حال آنها را با خود مىبرى ؟ فرمود كه : پيغمبر به من فرمود خداوند مىخواهد آنها را اسير بيند با او وداع كرد و بگذشت . مترجم گويد : سخن محمد بن حنفيّه با آن حضرت در وقت خروج از مدينه به وجهى ديگر بگذشت . و از حضرت ابى عبد اللّه صادق عليه السّلام روايت است كه : چون حسين بن على عليهما السّلام خواست به عراق رود كتب و وصيت خود را به امّ سلمه سپرد و چون على بن الحسين عليهما السّلام بازگشت امّ سلمه آنها را به وى داد . و مسعودى در اثبات الوصيّة مكالمهء حضرت سيّد الشهدا را با امّ سلمه آورده است نظير آنچه در حديث بيست و چهارم و بيست و نهم از چهل حديث اوّل كتاب . و در ضمن گزارش خروج آن حضرت از مدينه بگذشت و براى احتراز از تطويل به تكرار نپرداختيم . ( 2 ) و مسعودى در مروج الذّهب گويد : چون حسين عليه السّلام آهنگ رفتن به عراق فرمود ابن عبّاس نزد او آمد و گفت : اى پسر عمّ مرا خبر رسيده است كه به عراق خواهى رفت با آنكه آنان خيانتكارند تو را تنها براى جنگ دعوت كردهاند و بس . شتاب مفرماى و اگر خواهى حتما با اين جبّار يعنى يزيد كار زار كنى و ماندن در مكه را ناخوش دارى سوى يمن شو كه آن كشورى است در كنار افتاده و تو را بدانجا ياران و اعوان است در آنجا بمان و دعاة خويش را در بلاد پراكنده ساز و به اهل كوفه و ياران خود در عراق بنويس امير خود را از خود برانند اگر