الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

136

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

گفت : گفتم راهى به اين كار نيست مگر تقرّب جويم به سوى او به ريختن خون شما . گفت : چرا زنده آنها را نياوردى تا جائزه تو را دو برابر دهم چهار هزار درم ؟ گفت : راهى به اين كار نيافتم و خواستم به ريختن خون آنها نزد تو مقرّب شوم . گفت : ديگر چه گفتند ؟ گفت : گفتند خويشى ما را با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مراعات كن . گفت : تو چه گفتى ؟ گفت : گفتم شما را با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قرابتى نباشد . گفت : واى بر تو ديگر چه گفتند ؟ گفت : گفتند : بگذار چند ركعت نماز گزاريم من هم گفتم هر چه مىخواهيد نماز بگزاريد اگر نماز شما را سودى دهد پس آن دو پسر چهار ركعت نماز گزاردند . گفت : بعد از نماز چه گفتند ؟ گفت : ديده‌هاى خود به جانب آسمان بلند كردند و گفتند يا حىّ يا حكيم يا احكم الحاكمين احكم بيننا و بينه بالحقّ . ( 1 ) عبيد الله گفت : احكم الحاكمين حكم كرد . ميان شما كيست كه اين فاسق را بكشد ؟ گفت : پس مردى شامى پيش آمد و گفت : من . عبيد الله گفت : او را بدان جاى بر كه آن دو طفل را كشت و گردن او بزن و مگذار خون آنها با هم آميخته شود و بشتاب سر او را نزد من آور . پس آن مرد چنان كرد و سر او بياورد و بر نيزه نصب كردند كودكان بر آن سنگ زدن و تير انداختن گرفتند و مىگفتند : اين كشندهء ذرّيت پيغمبر است . مؤلف گويد : اين حكايت را به اعتماد شيخ صدوق نقل كرديم و خود آن را با اين تفصيل و كيفيت بعيد شمرده است . و مترجم گويد : مظالم آن ستمكاران نسبت به آل محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيش از اينهاست و در اسناد حديث ابراهيم بن رجا ضعيف است و علما گفته‌اند بر روايت او اعتماد نمىتوان كرد و على بن جابر و عثمان بن داود هاشمى هر دو مجهولند ولى از ضعف اسناد علم به كذب روايت حاصل نمىشود تا نقل آن جايز نباشد . در بحار از مناقب قديم نقل كرده است مسندا كه : چون حسين بن على عليهما السّلام شهيد شد دو پسر از لشكر عبيد الله بگريختند يكى ابراهيم و ديگرى محمد نام داشت و از فرزندان جعفر طيّار بودند هنگام فرار به زنى رسيدند كه بر سر چاهى آب مىكشيد آن دو پسر را بديد با حسن و جمال پرسيد : شما كيستيد ؟ گفتند : از فرزندان جعفر طيّاريم از لشكر عبيد الله گريخته‌ايم . آن زن گفت : شوهر من در لشكر عبيد الله است و اگر نمىترسيدم كه امشب به خانه بيايد شما را مهمان مىكردم مهمانى نيكو . گفتند : اى زن ما را به خانه بر اميدواريم امشب نيايد . پس آن دو پسر را به منزل برد و طعامى آورد نخوردند و مصلّى خواستند و نماز گزاردند و بخفتند . و تمام قصّه را قريب آنچه صدوق نقل كرده است بياورده و چون اين حكايت به دو طريق با اندكى اختلاف روايت شده است بايد مطمئن بود اصل آن صحيح است و اين دو راوى از يكديگر