الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
133
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
عترت رسول برگزيدهء حق اين در زندان به روى شما باز است به هر راهى كه خواهيد برويد . و چون شب شد همان دو گردهء نان و كوزهء آب را بياورد و راه را به آنها نشان داد و گفت : اى دوستان من شب راه رويد و روز آرام گيريد تا خداوند شما را فرج دهد . ( 1 ) آن دو طفل بيرون رفتند شبانه بر در خانهء پيرزالى رسيدند او را گفتند : اى عجوز ما دو طفل خرد و غريب هستيم راه را نمىشناسيم تاريكى شب ما را فرو گرفته است امشب ما را به مهمانى بپذير چون صبح شود روانه شويم . زن گفت : شما كيستيد اى حبيبان من كه من بوى خوش بسيار شنيدهام اما بويى خوشتر از بوى شما استشمام نكردهام . گفتند : اى پيرزن ما از عترت پيغمبر تو محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّمايم از زندان عبيد الله گريختهايم . عجوز گفت : اى دوستان من ، مرا دامادى است فاسق در واقعهء كربلا حاضر بوده است و از شيعهء عبيد الله است مىترسم شما را در اينجا بيابد و به قتل برساند . ( 2 ) گفتند : همين امشب تا هوا تاريك است مىمانيم و چون روشن شود به راه مىافتيم . گفت : براى شما طعامى آورم آورد بخورند و آب بياشاميدند و به رختخواب رفتند برادر كوچك بزرگتر را گفت : اى برادر اميدواريم امشب ايمن باشيم نزديك من آى تا تو را در آغوش بگيرم و تو مرا در آغوش گيرى و من تو را ببويم و تو مرا ببويى پيش از اينكه مرگ ميان ما جدايى افكند همچنين يكديگر را در آغوش گرفتند و خفتند و چون از شب پاسى بگذشت داماد آن پير زال بيامد و در را آهسته بكوفت عجوز گفت : كيست ؟ گفت : من فلانم . گفت : در اين ساعت شب چرا آمدى كه وقت آمدن تو نيست ؟ گفت : واى بر تو در بگشاى پيش از اينكه عقل از سر من پرواز كند و زهره در اندرون من بشكافد براى اين بلاى صعب كه مرا افتاده است . زن گفت : واى بر تو تو را چه بلايى افتاده است ؟ گفت : دو طفل خرد از زندان عبيد الله گريختهاند و او منادى كرده است هر كس سر يك تن آنها را آورد هزار درم جايزه بستاند و هر كس سر هر دو تن را آورد دو هزار درم و من در پى آنها تاخته مانده و كوفته شدم و اسب را مانده كردم چيزى به چنگم نيامد . عجوز گفت ، اى داماد بترس از اينكه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روز قيامت دشمن تو باشد ، گفت : واى بر تو كه دنيا خواستنى است و حرص مردم براى آن است . زن گفت : دنيا را چه مىكنى اگر آخرت با آن نباشد ؟ گفت : سخت حمايت مىكنى از آن دو همانا كه مطلوب امير نزد تو است برخيز كه امير تو را مىخواند . زن گفت : امير را با من چهكار كه پيرزنى هستم در اين بيابان . گفت : من طلب مىكنم در را بگشاى تا شب بياسايم و چون صبح شود بينديشم در طلب آنان به كدام راه بايد رفت پس در را بگشود و طعام و آب