الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

121

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

خواستند كردن اما خداوند آن را خاموش كرد و ما را بر آنها فيروز گردانيد و نيكان اهل شهر و اشراف و خردمندان و دينداران را بخواندم تا آنچه ديده بودند و دانسته گواهى دادند و آنها را سوى امير المؤمنين فرستادم و شهادت پارسايان و نيكان اهل شهر را در زير اين نامه نوشتم . چون معاويه اين نامه بخواند با مردم شام گفت : دربارهء اينان چه بينيد ؟ يزيد بن اسد بجلى گفت : چنان بينم كه آنان را در قراى شام پراكنده سازى تا سركشان اهل كتاب شرّ آنها را كفايت كنند . ( 1 ) و حجر سوى معاويه كس فرستاد و گفت : با امير المؤمنين بگوى كه من بر بيعت اويم آن را فسخ نكرده و نخواهم كرد دشمنان و متّهمان بر ما شهادت دادند . چون پيغام حجر به معاويه رسيد گفت : زياد نزد ما راستگوىتر از حجر است پس هدبة بن فيّاض قضاعى اعور را با دو تن ديگر بفرستاد تا حجر و ياران او را شب هنگام نزد معاويه آوردند و هدبه را يك چشم كور بود كريم بن عفيف خثعمى چون او را بديد گفت : نيمى از ما كشته مىشويم و نيمى نجات مىيابيم پس رسول معاويه نزد ايشان آمد و به رها كردن شش تن فرمان داد كه يكى از رؤساى شام از اصحاب سرّ معاويه شفاعت آنها كرده بود و هشت تن ديگر را نگاهداشت . و فرستادگان معاويه با آنها گفتند : معاويه امر كرده است كه ما بيزارى جستن از على و لعن كردن او را بر شما عرض كنيم اگر قبول كرديد دست از شما بداريم و گرنه شما را بكشيم و امير المؤمنين مىگويد : كشتن شما بر ما حلال است به سبب شهادت اهل شهر شما بر شما ليكن امير المؤمنين ببخشود و در گذشت ، از اين مرد بيزارى نماييد تا شما را رها كند . گفتند : نكنيم پس فرمان داد بند از آنها بگشودند و كفن آوردند آنها برخاستند و همه شب به نماز ايستادند چون بامداد شد اصحاب معاويه گفتند : دوش شما را ديديم نماز بسيار گزارديد و نيكو دعا كرديد ما را آگاه كنيد كه رأى شما دربارهء عثمان چيست ؟ گفتند : او اوّل كس بود كه در حكم بيداد نمود و به نادرستى رفتار كرد . ( 2 ) گفتند : امير المؤمنين شما را بهتر مىشناسد پس برخاستند و گفتند : آيا از اين مرد بيزارى مىجوييد ؟ گفتند : نه بلكه دوستدار اوييم . پس هر يك از رسولان معاويه يك تن را گرفت تا بكشد حجر با آنها گفت : بگذاريد دو ركعت نماز گزارم سوگند به خداى كه من هرگز وضو نساختم مگر نماز گزاشتم گفتند : نمازگزار ، او نماز گزارد و سلام نماز داد و گفت : هرگز نماز كوتاه‌تر از اين نخوانده‌ام و اگر بيم آن نبود كه پنداريد از مرگ ترسانم دوست داشتم بسيار نماز گزارم پس هدبة بن فيّاض اعور به جانب او رفت با شمشير ، حجر بر خود بلرزيد هدبه گفت : تو پنداشته بودى از مرگ نمىترسى از صاحب خود بيزارى جو تا تو را رها كنيم گفت : چرا