الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

106

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

دهان و بينى تو خون روان شود چنان كه ريش تو را خضاب كند و چون روز سوّم شود حربه بر پيكرت فرو برند و از آن درگذرى پس در انتظار آن باش و آنجاى كه تو در آنجا آويخته شوى بر در خانهء عمرو بن حريث است و تو يكى از ده نفر هستى كه مصلوب گردند و دار تو از آنها كوتاه‌تر و تو به زمين نزديكتر باشى و من آن درخت خرما كه تو را بر آن آويزند به تو بنمايم . پس از دو روز آن را بنمود و ميثم پيوسته نزديك آن درخت مىآمد نماز مىگزاشت و مىگفت : چه فرخنده نخلى ، من براى تو آفريده شدم و تو براى من روييدى پس از كشته شدن امير المؤمنين عليه السّلام هم پيوسته به ديدار آن خرما مىآمد تا آن را بريدند تنهء آن را مىپاييد و نزد آن مىرفت و مىنگريست و گاه بود عمرو بن حريث را ديدار مىكرد مىگفت : من همسايهء تو شوم حقّ جوار نيكو دار و عمرو نمىدانست چه مىگويد مىپرسيد : خانهء ابن مسعود را خواهى خريد يا خانهء ابن حكيم را ؟ ( 1 ) و از كتاب الفضائل منقول است گويند : امير المؤمنين عليه السّلام از جامع كوفه بيرون مىآمد و نزد ميثم تمّار مىنشست و با او به گفتگو مىپرداخت . و گويند روزى با او گفت : اى ميثم تو را مژده ندهم ؟ عرض كرد : به چه يا امير المؤمنين . فرمود : تو مصلوب مىشوى گفت : اى مولاى من آن وقت بر فطرت اسلام باشم . فرمود : آرى . و از عقيقى روايت است كه : ابو جعفر عليه السّلام او را سخت دوست مىداشت و او مؤمنى بود در رخا شاكر و در بلا صابر . ( 2 ) و در منهج المقال از شيخ كشّى به اسنادش از فضيل بن زبير نقل است كه : ميثم بر اسبى سوار مىگذشت حبيب بن مظاهر اسدى را نزديك مجلس بنى اسد بديد و با هم به حديث پرداختند و گردن اسبان آنها به يكديگر مىخورد حبيب گفت : پيرمردى بينم موى از سر او رفته شكمى بزرگ دارد نزديك باب الرزق خربزه مىفروشد در محبّت خاندان پيغمبر خود به دار آويخته شود و در بالاى دار شكمش را بشكافند . ميثم گفت : من هم مردى سرخ روى مىشناسم كه گيسو دارد براى يارى پسر دختر پيغمبر خود بيرون رود و كشته شود و سرش را در كوفه بگردانند . اين گفتند و از هم جدا شدند . اهل مجلس گفتند : ما دروغگوتر از اين دو مرد نديده‌ايم هنوز اهل مجلس پراكنده نشده بودند رشيد هجرى آمد در طلب آن دو و از اهل مجلس حال آنها را بپرسيد آنها گفتند : از يكديگر جدا شدند و شنيديم با همچنين و چنان گفتند : رشيد گفت : خدا رحمت كند ميثم را فراموش كرد بگويد كه صد درم بر عطاى آنكه سر او را آورد افزوده شود آنگاه سرش را بگردانند .