محمد بن حسين رازي

453

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

را از ديگر شمرده بودند ، هزار مرد بودند . جابر فرا پيش رسول رفت و گفت : من حبشى [ كيشى ] كشته‌ام و يك صاع جو آرد كرده‌ام . دگر رسول فرمود كه اى قوم ، اجابت كنيد . رسول چون اين بفرمود جابر در پيش رسول ايستاد و مىرفت . چون در خانه رفت به زن گفت : فضيحت شديم . زن گفت : از بهر چه ؟ جابر گفت قصه با زن . زن گفت : اى جابر ، تو به رسول گفتى كه چه تركيب كرده‌ام ؟ گفت : بلى . زن گفت : يا جابر ، خاموش باش كه رسول خداى تعالى ترا فضيحت نكند . پس رسول صلى اللّه عليه و آله در اندرون خانه رفت و ده صحن بخواست و هر ده مرد به حلقه مىنشاند چنانچه صد صد مىآمدند . پس به زن گفت : بگو : بسم اللّه الرحمن الرحيم ، و بر صحن‌ها كن و بعضى بگذار و تريد كن و رسول نام خداى برد ايشان سير شدند . جز اثر انگشتان نبود ظاهر ، ايشان برخاستند . پس رسول صلى اللّه عليه و سلم صد ديگر بخواند ، هر ده ، حلقه مثل اول بنشستند . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : « بسم اللّه الرحمن الرحيم » ايشان نيز سير شدند جز اثر انگشتان ظاهر نبود ، و طعام به حال خود مانده بود . همچنين صدصد مىآورد و رسول ، بسم اللّه مىگفت و ايشان سير مىشدند و برمىخاستند . تا جمله اهل خندق سير شدند ، و طعام به حال خود بود تا آن وقت كه عيالان و همسايگان سير شدند و كودكان محلت . سيف روايت كند از ابان ، از انس ، گفت : با رسول بودم در غزايى ، قومى پراكنده شدند . رسول صلى اللّه عليه و آله فرمود كه با هيچ كس از شما چيزى هست ؟ شخصى بيامد و كفى گندم مانده بود از آن وى . آن گندم بياورد و چيزى بگسترانيد و آن گندم بر آنجا ريخت و روى آن بپوشانيد و دعا كرد . پس سر آن برداشت هر كس از آن برمىگرفتند . بعضى را ديدم كه بن آستين در مىبستند و آستين پر مىكردند . جمله لشكر برگرفتند و آن به حال خود مانده بود و نقصان نمىكرد .