محمد بن حسين رازي
451
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
و قدحى شير پيش ايشان بنهادم ، بخوردند ، چنان سير شدند و آن همچنان مانده بود . ابان عثمان روايت كند به اسنادى از ابو امامة كه سعد بن الحرث هر بامداد و شبانگاه قطعه تريد ، رانى [ گ 26 ] گوشت بر سر آن نهاده به رسول فرستادى هر كه نزد رسول صلى اللّه عليه و آله بودى از آن طعام بخوردى تا سير شدى و آن طعام به حال خود مانده بودى عمر بن زر روايت كند از مجاهد كه ابو هريره گفتى به خدا كه من اعتماد به زمين كردى از گرسن و وقتها سنگى بر شكم بستى از گرسن . روزى بر سر راه ايشان بنشستم ، چون بيرون مىآمدم ابو بكر به من بگذشت آيتى قرآن ازو پرسيدم غرض آن بود تا با خودم ببرد . برفت و مرا بگذاشت . پس عمر بگذشت آيتى ازو پرسيدم به طمع آنكه مرا با خود ببرد رفت و مرا نبرد . آنگه رسول صلى اللّه عليه و آله به من بگذشت . چون مرا ديد تبسمى كرد و ندانست آنچه خيال من بود و تغير لون من . گفت : يا با هريره گفتم : لبيك يا رسول اللّه گفت بيا ، مىرفت و من از دنبال وى رفتم . در اندرون رفت . دستورى خواستم و در اندرون رفتم . رسول شير پاره ديد در قدحى ، پرسيد كه از كجاست ؟ گفتند : فلان كس فرستاده است . گفت : اى ابا هريره ، برو ، و اهل صفه را بخوان و اهل صفه مهمانان اهل اسلام بودند ايشان را اهل و مالى نبود . چون هديه نزد رسول صلى اللّه عليه و آله آوردندى بديشان فرستادى . ابو هريره گفت : من برنجيدم ، گفتم : اين قدر شير با اهل صفه كجا پيدا شود . پنداشتم كه از آن شربتى به من رسد . چندانكه سد رمقى باشد و من رسولم چون بيايند مرا فرمايد كه بديشان دهم ، دانم كه از آن چيزى به من نرسد و از فرمان خدا و رسول بردن چاره نيست ، برفتم و ايشان را بخواندم . دستورى خواستم و در اندرون آمدند و بنشستند . رسول گفت : يا با هريره ، گفتم :