محمد بن حسين رازي

31

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

مىگفتم من بخوابم ، دگر مىگفتم بيدارم ، نمىتوانستم كه نزديك در خانه روم از بوى مشك و درخشيدن نور . بكوشيدم تا بدر خانه رفتم ، نظر كردم آمنه در بسته بود و هيچ اثر نفاس ازو پديد نبود . در سخت بزدم ، جواب داد آهسته ، گفتم : زود در بگشاى ، در بگشود ، چون نظر من بر وى افتاد نور در روى او نديدم ، دست در جامهء خود زدم كه بدرم ، گفتم : وا غوثاه ، آمنه من خفته‌ام يا بيدارم ؟ گفت : بيدارى ؛ چه بوده است ترا كه چنين ترسان و لرزانى ؟ گفتم : از اول شب تا اين ساعت من ترسان [ 574 ر ] و لرزانم . چونست كه نور در پيشانى تو نمىبينم ؟ گفت : از وضع حمل فارغ شدم ، گفتم : چون وضع حمل بود كه بر تو هيچ اثر نفاس نيست و نه تغيير لون . چنان كه عادت زنان باشد الا آنكه نور در پيشانى تو نمىيابم : گفت : بلى به خدا كه وضع حمل بود سهل و آسان و بىرنجى و اين مرغان نمىبينى كه برابر خانه جمع شده‌اند منازعت با من مىكنند از اول وضع تا اين غايت ، مىگويند او را به ماده تا او را بآشيانهء خود بريم و اين ابر مىگويد به من ده . عبد المطلب گفت قماط او بگشاى تا من او را ببينم . گفت : تو امروز او را نتوانى ديدن . گفتم : چرا ؛ گفت : چون وضع حمل ببود يكى بيامد چون قضيب سيم يا نخلى دراز . [ بگفت : ] اى آمنه بايد كه اين مولود را سه روز به هيچ بنى آدم ننمايى . البته عبد المطلب شمشير بكشيد گفت : او را به من نماى و اگر نه ترا بكشم يا نفس خود را هلاك كنم چون آمنه آن جد بديد گفت : در آن خانه است در جامهء صوف اسفيد پيچيده از شير اسفيدتر زير آن حرير سبز . عبد المطلب گفت : خواستم كه در خانه روم شخصى بيرون آمد كه در ميان مردان مثل وى نديده بودم شمشير كشيده حمله آورد بر من ، گفت : كجا مىروى كه مادر بمرگ تو نشيناد . گفتم : در خانه ميروم . گفت : از بهر چه ؟