محمد بن حسين رازي

28

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

و آوازى شنيدم كه يكى مىگفت فراگيريد او را از چشم‌هاى مردم و مردانى را ديدم در هوا [ 573 ر ] به دست‌هاى ايشان ابريقهاى سيمين . و عرقى از من مىآمد مانند مرواريد ، بوى او خوشتر از بوى مشك اذفر ، و من مىگفتم : كاشكى عبد المطلب بيامدى . گفت : بعضى از مرغان ديدم بيامدند از آنجا كه من نمىدانستم تا حجرهء مرا بپوشانيدند . منقارهاى ايشان از زمرد و پرها از ياقوت . خداى عز و جل حجاب از پيش چشم من برگرفت از مشرق تا به مغرب ديدم ، و سه علم ديدم يكى به مشرق و يكى به مغرب و يكى بر پشت كعبه . بعد از آن حال بر من سخت شد گويى كه پشت من . . . ان بازداده‌ام و بر من بزرگ شدند با دستها با من گويى در خانه است و من چيزى نمىبينم . پس وضع حمل كرد ، چون « محمد » بيرون آمد نظر كردم روى بر زمين نهاده و انگشت بر آسمان داشته و تضرع و ابتهال كرد . پس ابرى اسفيد ديدم كه از آسمان فرو آمد و او را بازپوشانيد تا از چشم من ناپديد شد . منادى شنيدم گفت بگردانيد محمد را در شرق زمين و در غرب آن و در جملهء بحار تا نام و نعت و صورت او بدانند كه نامش ماحى كرده‌اند ، هيچ نماند از كفر الا كه به دو محو شود در زمان او . پس در حال ديدم او را در جامهء صوف اسفيد پيچيده . . . اسفيدتر و زير آن حريرى سبز سه كليد از لؤلؤ اسفيد بدست و قايلى مىگويد : فرا گرفت محمد كليد نصرت مفتاح ريح و مفتاح نبوت . پس ابرى ديگر بيامد بزرگتر از اول و روشن‌تر ، آواز اسبان از آن مىشنيدم و خفقان پرهاء مرغان و سخن مردان تا او را واپوشانيد و از چشم من ناپديد شد ديرتر از بار اول . منادى شنيدم كه بگردانيد محمد را به مشرق و مغرب و مواليد انبياء و بر روحانيان عرضه كنيد از جن و انس و طيور و سباع . و صفاء آدم و خلت ابراهيم و لسان اسماعيل و جمال يوسف و بشرى يعقوب و صوت داود و صبر ايوب و دم عيسى صلوات اللّه عليهم بوى دهيد و جمله اخلاق انبياء پس آن ابر ناپديد شد او را ديدم پيش . . . در حرير اسفيد پيچيده سخت ، از آن حرير ماء معين برمىآمد و قايلى مىگويد : فرا گرفت محمد