محمد بن حسين رازي

13

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

بر مىگرفت و به آسمان مىبرد . قيدار همچنان مىكشت تا آنكه ندا از آسمان آمد كه اى قيدار ! بس ، كه خداى تعالى دعاى ترا مستجاب كرد و قربان تو قبول كرد . در حال برو نزديك درخت وعده و در زير آن درخت بخسب . آنچه در خواب فرمايند بكن . قيدار در حال بقيهء گوسپندان با جاى خود برد و پيش شجرهء وعده شد و زير آن بخفت . شخصى در خواب ديد . گفت : اى قيدار آن نور كه در پشت تست آن نوريست كه خداى تعالى جملهء نورها بدان بگشود و جملهء دنيا از براى وى آفريد . بدان كه اين نور جايى نشود الا در عربيات پاك از عرب كه نام وى « غاضره » باشد . قيدار برخاست شادمان و با خانه رفت و رسولى فرستاد به طلب زنى از عرب كه نام وى غاضره باشد . بعد از آن به رسول فرستادن قانع نشد خود برنشست و شمشير حمايل كرد ؛ بعضى گويند كشيده در دست بر احياء عرب بر - مىگرديد ، از اين قوم بدان قوم مىرفت تا به ملك « جرهميان » رسيد . و او از فرزندان « ذهل بن عامر بن قحطان » بود و او را دخترى بود نامش غاضره نيكو - ترين زنان عالم بود . او را زن كرد و به موضع خود آورد حمل ازو به وجود آمد و نور از پيشانى قيدار ناپديد شد و نظر به غاضره كرد نور در روى او ديد خرم شد و تابوت آدم نزد وى بود و فرزندان اسحاق منازعت با وى ميكردند تا تابوت بستانند و قيدار را مىگفتند نبوت از شما بيفتاد شما را نيست الا اين نور ، تابوت به ما ده . قيدار منع مىكرد ، مىگفت : وصيت ، پدر به من كرده است كه به كس ندهم . روزى قيدار خواست كه تابوت بگشايد نتوانست . و منادى ندا كرد از هوا آهسته باش اى قيدار كه تو تابوت نتوانى گشودن و تو وصى نبيى و تابوت [ به ] نبى تواند گشتن . تابوت به ابن عم تو يعقوب ده اسرائيل اللّه . قيدار چون بشنيد به غاضره گفت : اگر پسر آيد نام او « جمل » كن . اميدوارم كه غلامى پاك باشد . و تابوت بر دوش نهاد و روى به زمين كنعان نهاد . زيرا