محمد بن حسين رازي

مقدمه 29

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

و برادرزادگان و عم و عم‌زادگان او را تشنه و گرسنه . . در صحراى كربلا شربت شهادت چشانيدند و نوبت به امام معصوم مظلوم امام حسين ( ع ) رسيد . عورات و فرزندان را در بر مىگرفت و مىنواخت و وصيت مىكرد به صبر و شكر و آن [ زادگان ] آل يس افغان مىكردند و آن حضرت مىفرمود كه اى جانان پدر و برادر ، نوبت [ به من كه رسيد ] بدرود باشيد و دل در خداى بنديد و صبر كار فرمائيد . عورات آل يس و آن اطفال غريب مسكين فرياد برآوردند ، كه اى پدر بزرگوار ، ما غريبانيم ، ما عاجزانيم ، ما بىكسانيم بعد [ تو ] چگونه [ عمر ] گذاريم ، ما بعد از تو زندگى نمىخواهيم . ما جدا از تو چنانيم ، خدا مىداند * كه جدا مانده ز جانيم خدا مىداند حال ما دل‌شدگان گر تو ندانى چه عجب * كز فراق تو چه سانيم خدا مىداند پس آنگه شهربانو گفت : اى سيد و اى سرور ، و اى مهتر بهتر ، تو مىدانى كه من پدرى و برادرى ندارم كه مرا در زير دامن گيرند و غمخوارى كنند و خويش و تبارى ندارم كه مرا درين مصيبت يارى دهد . تو مىروى و مرا به كه مىگذارى ؟ و اين غريب مهجور بىكس به كه مىسپارى ؟ پايان نسخهء گلپايگانى در قم