محمد بن حسين رازي

مقدمه 7

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

كار درويش بىمعرفت و تنگ گرفتن زندگى مرتاضى بىحقيقت ، خود نوعى هواى نفس است از رهگذر ريا و سمعه كه شعر بگويد : بىرياضت نتوان شهرهء آفاق شدن * مه چو لاغر شود انگشت‌نما مىگردد اين يك مرتاضى است كه با قدرت روحى و ارادى كاذب مىخواهد به نيروى شعبده و چشم‌بندى چون ساحران بنى اسرائيل و يا به نيروى هيپنوتيكى ، انسانى را خواب كرده و يا به قوانين تله‌پاتيك ، ارتباطات غير مرئى از خود نشان دهد . اما ايمان به غيب و عبوديت و استمداد از مقام ربوبيت و عطاى استعداد و وساطت فيض و رحمت حق ، انسان را آن چنان قدرتى مىبخشد كه به عيساى مسيح بخشيد ، آنجا كه در حق او فرمود : « و اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ . . . وَ إِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي . . . » « 1 » « و به ياد بياور كه در تو آموختم دين و دانش و تورات و انجيل را و ياد كن آنچه مىكنى و مىسازى از گل به شكل مرغى به دستور من كه با دهان خود در آن مىدمى تا به اذن من مرغى مىشود . . . » ما خود ، حتى در شرح حال زاهدان و مقام عابدان نيز حكايت‌ها شنيده‌ايم و عجيب نيست حال آن كس كه در طريق بندگى افتاد ، قدرتى بازيافته از خدا داشته باشد . آنگاه كه به گوش جان شنيده : « عبدى اطعنى حتى اجعلك مثلى » [ او مثلى ] تقول كن فيكون ، اقول كن فيكون : بندهء من مرا فرمان ببر ، تا ترا همچون خودم گردانم ، يعنى آن آدمى شو كه خليفة اللّه واقعى در روى زمين باشى . داراى آن چنان قدرتى در تصرف تكوينى به قدر سعهء وجودى خودش ، كه نمونهء والاى آن را تنها با نيروى عظيم يد اللهى در وجود مولاى متقيان ، اسد اللّه الغالب ، يعسوب الدين ، على بن أبي طالب عليه السلام مىتوان يافت . « * »

--> ( 1 ) - ق 110 / 5 ( المائدة ) * و نمونه‌هاى تاريخى بسيار چون آصف برخيا وزير زمان سليمان كه « عنده علم من الكتاب » و جابر جعفى در زمان امام صادق و شيخ حسن على نجف‌آبادى مرحوم در زمان ما در مشهد .