محمد بن حسين رازي

87

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

ابو طالب گفت آن چيست ؟ گفت : فرزندى از صلب تو بيرون آيد كه ولى خدا بود و امام متقيان و وصى رسول ( رب ) العالمين ؛ اگر تو او را دريابى سلام من به دو برسان ، گو : مثرم سلام مىكند ، مىگويد : اشهد ان لا إله الا اللّه و ان ( محمدا رسول اللّه ) و ان ( عليا ولى اللّه ) ، به دو ( نبوت ) تمام شود و به على وصيت تمام شود . ابو طالب بگريست ، گفت : نام اين فرزند چه باشد ؟ گفت ( على ) ابو طالب گفت من حقيقت اينكه تو مىگويى ندانم الا به برهان مبين و دلالتى روشن . مثرم گفت : چه مىخواهى ؟ گفت مىخواهم كه بدانم كه اين چه تو گفتى خداى تعالى الهام تو كرده است . مثرم گفت : تو چه مىخواهى از طعام‌ها تا از خداى بخواهم كه به تو بدهد ) ؟ در اين حالت ابو طالب گفت : درين وقت طعامى خواهم از طعامهاى بهشت . زاهد دعا كرد به خداى . جابر گفت رسول صلى اللّه عليه و آله . گفت : ابو طالب سخن تمام نگفته و زاهد دعا به آخر رسانيده بود كه طبقى ميوه آوردند ( گ 588 پ ) از بهشت و خوشهء خرما و انگور و انار . پس مثرم آن را نزد ابو طالب آورد . ابو طالب از آن نار بخورد و با خانه شد و با فاطمه جمع آمد . چون نور على به وديعت نهاد در فاطمه ، زمين بجنبيد و هفت شبانروز زلزله بود . چنان كه قريش از آن عظيم بترسيدند و گفتند بتان را بر سر كوه ابو قبيس بريد تا از ايشان درخواهيم تا تسكين اين زلزله بكند و اين رنج بر ما آسان كند . چون جمع شدند بر سر كوه ابو قبيس و كوهها مىلرزيد و زمين در اضطراب آمده بود ، بتان جمله به روى اندر افتادند . چون بديدند ، گفتند : ما را طاقت اين نباشد . ابو طالب گفت : اى قوم ، خداى تعالى درين شب حادثه‌اى پديدار كرد و حملى حاصل شد و خلقى خواهد آفريد . اگر مطيع او شويد و اقرار كنيد به طاعت او و گواهى دهيد به امامتش كه مستحق آنست ( اين بلا به زودى از شما