محمد بن حسين رازي
60
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
خواست تا سخن گويد . گفت ، دستورى دادم اگر تو سزاى آن باشى كه نزد ملوك سخن گويى . عبد المطلب گفت : اى ملك خداى ترا فرو آورده است به موضعى رفيع دشوار ، منيع ، بلند ، با ذخ ، يعنى جايى كه در آن گردنكشى « 1 » كنند و ترا از جايى برويانيد كه اصل آن پاك است ، و جرثومه ، يعنى به اصل ، شيرين است ، و اصل او ثابت است و فرع او بلند در گرامىتر جايى و در پاكتر معدنى ، تو ملك عرب و ربيع ايشانى كه بدان در فراخى و طيب عيش باشند . و تو اى ملك سر عربى كه او را منقاد شوند [ گ 581 پ ] و استون ايشانى كه تكيه بر آن كنند و پناه جايى كه خلق پناه به آن برند ، سلف تو بهترين گذشتگاناند ، و تو ما را از بهترين خلقى ، نه از فراموشان باشد آن كس كه تو خلف باشى و نه از مالكان باشد آن كس تو سلف باشى . ما اى ملك ، اهل حرم خداى تعالى باشيم و خادمان خانهء وى ، ما را برانگيخت به قصد كردن نزد تو ، خرمى ما به كشف كردن تو از بلاها و سختىها كه به عرب رسيد ؛ ما به تهنيت آمديم نه به تعزيت . ملك گفت : تو كيستى ؟ نسب خود بگوى ! گفت : عبد المطلب بن هاشم . گفت : خواهرزادهء ما ؟ گفت بلى . عبد المطلب را به خود نزديك كرد ، پس روى به قوم آورد : گفت اهلا و سهلا ، و فارغ باشى كه شما را غذاء و عطاء بسيار دهم . سخن شما شنيدم و خويشى شما بشناختم و وسيلت شما قبول كردم ، شما اهلشبيد و روزيد . اگر به شب خواهيد سه شب ، و اگر به روز بياييد تا مقيم باشيد شما را گرامى دارم . چون خواهيد كه برويد شما را عطا دهم . پس ايشان را به مهمان خانه فرو آوردند ، يك ماه بگذشت كه نه دستورى رفتن بود و نه ملك را مىديدند . بعد از آن كس فرستاد و عبد المطلب را بخواند و اكرام كرد و با وى سخن گفت ، به حالى كه سرى با تو خواهم گفت ، اگر نه تو بودى با ديگرى نگفتمى ، اما چون تو معدن سرى با تو بگويم ، تا نزد تو پوشيده باشد ، تا آن وقت كه بارى تعالى فرمان دهد . بدان كه من در كتاب مكنون و علم مخزون ديدم آنكه ما برگزيديم از بهر چيزى عظيم و خطرى بزرگوار ، مىيابم كه در آن شرف زندگانى و فضيلت موت است
--> ( 1 ) - نسخه م و گ : كرم كشتى