لسان الملك سپهر
1759
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
فيا خير من ضمّ الجوانح و الحشا * و يا خير ميت ضمّه التّرب و الثّرى كأنّ أمور النّاس بعدك ضمّنت * سفينة موج حين فى البحر قد سما و ضاق فضاء الارض عنهم برحبه * لفقد رسول اللّه اذ قيل قد مضى فقد نزلت بالمسلمين مصيبة * كصدع الصّفا لا شعب للصّدع فى الصّفا فلن يستقلّ النّاس تلك مصيبة * و لن يجبروا العظم الّذى منهم و هى و فى كلّ وقت للصّلاة يهيجه * بلال و يدعو باسمه كلّما دعا و يطلب أقوام مواريث هالك * و فينا مواريث النّبوّة و الهدى « 1 » و هم امير المؤمنين مىفرمايد : ما قاض دمعى عند نائبة * الّا جعلتك للبكا سببا و اذا ذكرتك سامحتك به * منّى الجفون ففاض و انسكبا انّى أجلّ ثرى حللت به * أن عن أرى بسواه مكتئبا « 2 »
--> ( 1 ) . آيا از پى تكفين پيغمبر و دفن او با جامههاى او غمگين شوم بر هلاك شدهاى كه مقيم باشد در خاك ، مصيبت رسانيده شديم ما به رسول خدا ، با خبر يافتيم از او در ميان ما ، پس هرگز نخواهيم ديد او را مثلى ، مادام كه زندهايم و نجات داريم از هلاك ، بود آن حضرت مر ما را مانند دژ از اين سوى اهل خود ، در حالى كه مر او را بود ملجإى به غايت استوار از اعدا . و بوديم ما به ديدار او مىديديم نور و هدايت هر بامداد و هر شبانگاه كه شبانگاه مىكرد در ميان ما يا بامدادى مىكرد . هرآينه به حقيقت درآمد به ما تاريكى بعد از مردن او در روز ، پس به حقيقت افزون شد آن ظلمت بر ظلمت فايق بر جميع ظلمتها . اى بهترين كسى كه به هم آورد استخوانهاى خرد پهلو و درون تهيگاه را و اى بهتر مرده كه به هم آورد او را خاك خشك و خاك نمناك ، گويا كارهاى مردم بعد از تو نهاده شد در كشتى افتاده به موج ، وقتى كه آن موج در دريا به حقيقت بلند باشد . تنگ آمد فضاى زمين از مردم با وجود فراخى آن براى نايافتن رسول خدا ، آن زمان كه گفته شد به حقيقت گذشت . هرآينه به حقيقت فرو آمد به مسلمانان مصيبتى همچون شكاف سنگ سخت و هيچ اصلاح نيست مر شكاف را در آن سنگ . هرگز اندك نشمارند مردم آن را به مصيبت ، و هرگز بسته نشود آن استخوان كه از ايشان شكافته شد و حال آنكه در هر وقت نمازى برمىانگزيد آن را بلال و دعا مىكند به نام او ، هرگاه كه دعا مىكند . مىجويند قومى چند ميراثهاى مرده ، و در ماست ميراثهاى پيغمبرى و هدايت . ( 2 ) . كم نشد اشك من نزد مصيبتى ، مگر كه گردانيدم ترا مر گريه را سبب و چون ياد كنم ترا ، بخشش كند ترا به اشك از من پلكهاى چشم ، پس روان شود و بريزد از چشم . به درستى كه من بزرگ مىدارم خاكى را كه فرود آمدى تو به آن از آنكه ديده شوم براى غير آن خاك اندوهگين .