لسان الملك سپهر
1750
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
نيافت گفت : همانا پيغمبر از اين جهان بيرون شد و جمعى از سخن او مرگ پيغمبر را باور داشتند . اين هنگام ابو بكر در محلهء سنح « 1 » در خانهء خود بود ، غلام خويش را كه از براى فحص حال فرستاده بود ، بازشد و گفت شنيدم كه مىگويند : مات محمّد . پس ابو بكر برنشست و شتابزده برسيد و همىگفت وا محمّداه وا انقطاع ظهراه . و همىگريست تا به مسجد درآمد ، و از آنجا به خانهء عايشه رفت و جاى رسول خداى را پرسش نمود و ردا از روى مباركش به يك سوى كشيد ، و پيشانى مباركش ببوسيد و گفت : وا نبياه پس سر برداشت و بگريست ديگر باره تقبيل كرد و گفت : وا صفيّاه و كرّت سيم ببوسيد گفت : وا خليلاه و آنگاه گفت : خداى دو موت بر تو درنياورد آن موت كه بهر تو بود بيافتى ، و به موت تو قطع شد آنچه بر هيچ پيغمبرى منقطع نگشت و تو بزرگترى از آنكه ترا وصف كنند ، و جليلترى از آنكه بر تو بگريند اگر به دست ما بود نفس خود را فداى تو مىكرديم ، و اگر نه اين بود كه گريه را بر ميّت نهى فرموده بودى ، چندان مىگريستيم كه چشمهها از چشم روان كنيم . بار خدايا او را از ما سلام برسان ، و يا محمّد ما را نزد پروردگار خود ياد كن . اين بگفت و از خانه بيرون شد ، و عمر را نگريست كه در ميان مردم همىگويد : پيغمبر نمرده است . ابو بكر سه كرّت او را گفت : از پاى بنشين . عمر اجابت نكرد ، ابو بكر او را خطاب كرد كه : ايّها الرّجل رسول خدا وفات يافت ، نشنيدهاى كه خداوند مىفرمايد : إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ « 2 » وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ . « 3 » آنگاه بر منبر رسول خداى برآمد و مردمان عمر را گذاشته گرد او انجمن شدند . پس از فراز منبر فرياد برداشت : من كان يعبد محمّدا فانّ محمّدا قد مات و من كان
--> ( 1 ) . سنح : موضعى است نزديك مدينه كه مسكن ابى بكر در آنجا بوده است . ( 2 ) . سورهء زمر ، آيهء 30 : تو مىميرى و آنها نيز خواهند مرد . ( 3 ) . سورهء انبياء ، آيهء 34 : ما به هيچ انسانى قبل از تو زندگى جاويد نداديم ، چگونه اگر تو بميرى آنها زندگى جاويد دارند .