لسان الملك سپهر

2105

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

خداوند حاجز و حجابى نماند ، خداوند به دو مشتاق باشد و او را در تحت عرش جاى دهند ، آنگاهش گويند : چگونه ترك دنيا گفتى ؟ عرض كند كه : الهى سوگند به عزّت و جلال تو هيچ دانا به كار دنيا نيستم ، چه از آنگاه كه مرا آفريدى از تو ترسناك بودم . خداوندش گويد : راست گفتى ؛ زيرا كه جسد تو در دنيا و روح تو با من بود ، آنچه مىخواهى طلب كن تا عطا كنم ، اينك بهشت من است و جوار من جاى مىجوى ، و منزل مىگزين . فتقول الرّوح : الهى ابواب معرفت خويش بر من فراز كردى ، و مرا از خلق بىنياز آوردى ، سوگند به عزت و جلال تو اگر رضاى تو در آن دانم كه قطعه‌قطعه شوم و هفتاد كرّت به صعب‌ترين وجه مقتول آيم ، رضاى تو جويم ، الهى چگونه به عجب و تكبّرگرايم ؟ و حال آنكه بىتكريم تو ذليلم ، و بىنصرت تو مغلوبم ، و بىنيروى تو ضعيفم ، و بىاحياى تو مرده‌ام ، و بىپرده‌پوشى تو فضيحتم . الهى چگونه در طلب رضاى تو نباشم ؟ و حال آنكه تكميل عقل من كردى ، تا شناس تو را توانستم ، و حق را از باطل و امر را از نهى و علم را از جهل و نور را از ظلمت بدانستم ، پس خداى فرمايد : سوگند ياد مىكنم به عزت و جلال خود هيچ‌گاه از تو محتجب نشوم ، چه با دوستان خود كار بدين گونه كنم . آنگاه فرمود : يا احمد هل تدرى اىّ عيش اهنى و اىّ حيات ابقى . آيا مىدانى كدام عيش گوارا ؟ و كدام زندگانى جاويدانى است ؟ عرض كرد : ندانم . قال : امّا العيش الهنيء فهو الّذى لا يفتر صاحبه عن ذكرى ، و لا ينسى نعمتى و لا يجهل حقّى ، يطلب رضائى ليله و نهاره . و امّا الحيوة الباقية فهى الّتى يعمل لنفسه حتّى تهون عليه الدّنيا و تصغر فى عينه ؛ و تعظم الآخرة عنده ، و يؤثر هو اى على هواه ، و يبتغى مرضاتى و يعظّمنى حقّ عظمتى ، و يذكر عملى به ، و يراقبنى باللّيل و النّهار عند كلّ سيّئة او معصية ؛ و ينقى قلبه عن كلّ ما اكره و يبغض الشّيطان و وساوسه و لا يجعل لابليس على قلبه سلطانا و سبيلا ؛ فاذا فعل ذلك اسكنت قلبه حتّى اجعل قلبه لى و فراغه و اشتغاله و همّه و حديثه من النّعمة الّتى انعمت بها على اهل محبّتى من خلقى ، و افتح عين قلبه و سمعه حتّى يسمع بقلبه و ينظر بقلبه الى جلالى و عظمتى ؛ و اضيّق عليه الدّنيا و ابغّض اليه ما فيها من اللّذات ، و احذّره من الدّنيا و ما فيها كما يحذّر الرّاعى على غنمه مواقع الهلكة ؛ فاذا كان هكذا يفرّ من