لسان الملك سپهر

2080

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

همسايگان بردند و بعد خود بخوردند ، آنگاه فرمود : يا على اين از جمله آن نعيم است كه خدا در قيامت از آن سؤال كند ، و بفرمود تا از بهر فاطمه و حسنين بر گرفت ؛ و آن درخت را نخلة الجيران گفتند . و همواره بار آورد تا در سال حرّه كه به حكم يزيد ملعون اهل مدينه را قتل كردند آن درخت نيز در آن داهيه قطع شد . دويست و بيستم : يافتن عبد اللّه بن عامر آب در اراضى بىآب به بركت آب دهان حضرت ، چنان كه رقم شد . دويست و بيست و يكم : حكم بن ابى العاص عمّ عثمان بن عفّان به حضرت رسول استهزاء مىكرد و دهان خويش كج مىكرد و شانه‌هاى خود را بيرون طبيعت حركت مىداد . پيغمبر فرمود : اى حكم چنين باش ، او به همين گونه بماند . و هم در انجام امر او را از مدينه اخراج فرمود و فرمان كرد كه ديگر او را به مدينه راه نگذارند ، عثمان در سلطنت خويش او را به مدينه آورد . دويست و بيست و دويم : كفايت و هلاكت مستهزئين در مكه و ايشان شش تن بودند . اول : وليد بن مغيرة / دويم : عاص بن وائل سيم : اسود بن مطّلب / چهارم : اسود بن عبد يغوث پنجم : حارث بن طلاطله / ششم : حارث بن قيس خداوند فرمود : دعوت خويش آشكار كن و من كفايت ايشان خواهم كرد ، نخستين جبرئيل به جانب وليد اشارتى كرد و او بر مردى از خزاعه كه تيرتراش مىداد گذشت و تراشه در پاشنهء وليد نشست و چون در خانه بر سرير خود بخفت خون پاشنهء او بر دخترش آمد كه در فرود تخت خفته بود بيدار شد و گفت : سر مشگ را نبسته‌اند ، وليد گفت : اين نه آب است بلكه خون پدر تو است و حكم كرد تا خويشانش را حاضر كردند . عبد اللّه بن ربيعه را گفت : عمارة بن وليد در حبشه است ، از محمد مكتوبى بگير و به نجاشى فرست تا باز مكه‌اش فرستد و فرزند كوچك خود هاشم را گفت : تو را پنج وصيت كنم : نخست : ابو دهمهء دوسى را اگر همه سه ديت دهد بكش كه او دختر خود را كه زن من بود از من به زور گرفت ، و اگر با من بود پسرى چون تو مىآورد . [ دوم ] : و خونى كه از خزاعه طلب دارم .