لسان الملك سپهر
2055
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
كلامهم كلام الأبرار ، عمّار اللّيل و منار النّهار ، متمسّكون بحبل القرآن ، يحبّون سنن اللّه و سنن رسوله ، لا يستكبرون و لا يعلون و لا يفسدون ، قلوبهم في الجنان و أجسادهم في العمل . خلاصه اين سخنان آن است كه على عليه السّلام مىفرمايد : يك روز قريش به حضرت رسول گرد آمدند و گفتند : بر دعوى خود اقامه كن و معجزهاى ظاهر ساز تا با تو ايمان آريم . فرمود : چه معجزه خواهيد ؟ گفتند : اين درخت را فرمان كن تا به نزد تو آيد . فرمود : دانستهام در ميان شما خير نيست ، آنگاه درخت را طلب داشت ، درخت ريشههاى خود را از زمين برآورد و به نزديك پيغمبر آمد ، با فرازترين شاخهء خود سايه بر رسول خدا انداخت و با بعضى از شاخهها از طرف يمين سايه بر على افكند . گفتند : اى محمّد بفرما يك نيمهء اين درخت به جاى خود شود و نيمى بباشد ، فرمان كرد تا چنان گشت . گفتند : بفرماى اين نيمه بازشود و چنان بباشد كه بود . نيز حكم داد تا چنان شد . اين وقت على عليه السّلام فرمود : لا إله الّا اللّه محمد رسول اللّه من نخستين مؤمنم كه با تو ايمان آوردم و ايمان دارم كه اين درخت به فرمان خداى به صدق نبوّت تو فرمانپذير شد . مشركان گفتند : محمّد ساحر است و جز چنين كس تصديق او نكند . نود و پنجم : چون رسول خداى از غزوهء بنى ثعلبه مراجعت به مدينه مىفرمود در عرض راه شترى به نزديك پيغمبر آمد ، فرمود : اين شتر خبر مىدهد كه خداوند من مرا كار فرموده تا ريش گشتم و پير شدم ، اكنون خواهد مرا ذبح كند و گوشت مرا بفروشد . پس جابر را فرمود : تا به دلالت آن شتر به نزديك بنى حنظله شد و صاحب شتر را برداشته حاضر حضرت ساخت ، پيغمبر فرمود : اين شتر چنين مىگويد ، عرض كرد : سخن به صدق كند ، پس پيغمبر آن شتر را بخريد و در نواحى مدينه رها ساخت . نود و ششم : يك روز هنگامى كه رسول خداى در ميان ركن عراقين به نماز بود ، وليد بن مغيرة قصد قتل پيغمبر كرد ، چون بدانجا رسيد قرائت قرآن پيغمبر را اصغا مىنمود و او را نمىديد ، بازشد و ابو جهل را بياگاهانيد وى با چند تن بيامدند ،