لسان الملك سپهر
2043
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
بگفت تا يوسف بازشده به جاى خود بخفت و خاك فراهم شد . پنجاه و هفتم : يك روز در حضرت پيغمبر سخن از نان خورش كردند و گوشت را پسنده داشته ، مردى از انصار برخاست و به خانه شده بزغالهاى مذبوح و مشوى داشت و به دست پسر به حضرت پيغمبر هديه فرستاد ، رسول خداى پسر انصارى را فرمود تا على را آواز دهد تا هر كه در مسجد است صلا در دهند ، هيجده ( 18 ) كس حاضر شد ، فرمود : بخوريد و استخوانها و عضلات و غضاريف را بگذاريد ، و به خانهء فاطمه عليها السّلام و ازواج مطهرات نيز بفرستاد ، آنگاه دست بر استخوانها گذاشت و فرمود : برخيز به فرمان خداى . بزغاله تندرست برخاست و دوان دوان راه خانهء انصارى گرفت و پسر انصارى از قفاى او دوان بود ، ناگاه انصارى نگريست كه بزغاله به سراى درآمد ، با زن گفت : عجب ماننده است با آن بزغاله كه ما ذبح كرديم ، در اين سخن بودند كه پسر نيز برسيد و قصّه بازگفت . پنجاه و هشتم : ابو قرصافه « 1 » را در كودكى پدر بمرد و مادر و خاله كفيل او شدند ، و گوسفندان خود را به شبانى او رها كردند و اندرز گفتند كه از صحبت محمّد بپرهيز تا گمراه نشوى . او را چون در دل مهرى از پيغمبر بود ، هر روز گوسفندان را در مرتع رها كرده در انجمن رسول خداى حاضر مىشد ، و كلمات آن حضرت را اصغا مىنمود ، و هر شامگاه گوسفندان را گرسنه و بىشير به خانه مىبرد و خاله سبب مىپرسيد ؟ و او به تغمغم « 2 » پاسخى مىداد تا يك روز يك باره دل در مسلمانى بست و با پيغمبر بيعت كرد و كلمه بگفت و نزارى « 3 » گوسفندان و بازپرس خاله را نيز معروض داشت . پيغمبر فرمود : تا گوسفندان را حاضر كرد پس دست مبارك بر آنها فرود آورد و دعاى بركت خواند ، در زمان چنان پرشير شدند و فربه كه از آن افزون به عادت نبود ، پس به خانه درآمد و گوسفندان را بياورد ، مادر و خالهء او سخت شگفت ماندند و فحص حال كردند ؟ چون آن قصه بشنيدند به حضرت رسول شتافته مسلمانى گرفتند . پنجاه و نهم : حبيب بن مدرك گويد . پدر من از هر دو چشم نابينا بود و به حضرت رسول زينهار جست ، پيغمبر در چشم او بدميد در زمان روشن گشت ، و او را در
--> ( 1 ) . ابو قرصافه : كنيت جندرة بن خيشنه است ( س ) . ( 2 ) . تغمغم : سخن ناپيدا گفتن ، و كلام ناپيدا ، و بانگ و آواز دلاوران در كارزار . ( 3 ) . نزارى : لاغرى .