لسان الملك سپهر
1973
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
هرگز سخن نمىگويند ، سخن پرسيد . چه زود از اين سرزمين كوچ كردند و خانهها از آنان تهى شد ، در حالى كه روزگارى همه در اينجا جمع آمده بودند . تنها نهر كوچكى را كه در اطراف خيمهها كنده بودند و بوتههاى خارى كه را كه با آن روزنهها را مىبستند بر جاى گذاشتهاند . وقتى كه قبيله كوچ مىكرد ، ديدار زنانى كه دسته دسته ، هماهنگ با صداى خيمههاى بسته بر اشتران ، به هودجها هجوم مىآوردند ، آتش شوق در تو مىانگيخت . بر هودجهايشان پوششى از بافتههاى گرانبها سايه افكنده بود ؛ پردهاى نازك و لطيف تا كجاوهنشينان از تابش خورشيد آزرده نشوند . چشمان سياهشان به چشمان گاوان وحشى توضح مىمانست ، يا آهوان وجره به هنگامى كه واپس مىنگرند و برّههاى خود را مىجويند . كاروان به راه افتاد و از سرابى به سرابى ديگر رانده شد . اشترانشان ، وقتى در كران بيابان در تلألؤ سرابهاى ديده شوند ، چون درختان گز و صخرههاى عظيم وادى بيشه هستند . اى دل من ، از نوار ، آن كه فرسنگها دور شده و رشته وصال گسيخته است ، چه در ياد دارى ؟ اى شاعر هجران كشيده ! چگونه به او دست خواهى يافت ؟ آن دلدار مرّى گاه در فيد و گاه در حجاز است . شايد نوار اكنون در شرق كوههاى بلاد طىّ خيمه زده باشد ، يا بر كوه محجّر ، يا كوه فرده و سرزمين رخام . اگر به سوى يمن رفته باشد ، بسا كه اكنون در صوائق ، در كنار وحاف القهر با در طلخام سكونت گزيده باشد . از كسى كه دوستىاش در معرض زوال بود اميد ببر و بدترين دوستان آن كس است كه چون دوست خود را نيازمند خويش بيند ، از او ببرد . آن را كه با تو از در مدارا درآمد - هر چند به ظاهر بود - به محبتى تمام بنواز ، زيرا هرگاه كه در دوستىاش فتورى رخ دهد از او توانى بريد . اگر خواهى از اين بىوفا ياران بگريزى ، بر ناقهاى نشين كه از طول سفر گوشتش تكيده و پشت و كوهانش لاغر شده باشد . آن سان كه از لاغرى ، استخوانهايش از زير پوست نمايان گشته و ساقبندهايش از شدت تعب پاره و فرسوده شده باشد . با اين همه ، در رفتار چون ابر گلگون بىبارانى است كه در وزش بادهاى جنوبى در آسمان پرواز مىكند . يا چون گورخر آبستنى است كه پستانهايش شير برآورده و شوى سفيد سرينش او را گاه به سم و گاه به دندان مىراند . و تا گورخران ديگر را به او تجاوز نباشد ، آن قدر با دندانش مىآزارد تا بالاى تپهاى بگريزد . اين عصيان و سردى را كه اكنون در او