لسان الملك سپهر

1915

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

اكنون آنچه را نگار كرده‌ام تكرار نخواهم داد و از آنچه دست بازداشته‌ام خواهم نگاشت . بالجمله اعشى را مردمان عرب از در جودت شعر و نيكوئى سخن صنّاجة - العرب « 1 » مىناميدند . و او اول كسى است كه شعر خويش را به صله و جايزه مربوط ساخت ، و از عطاى ممدوح مال اندوخت چندان‌كه غنى شد و در سخن او اثرى بود كه هر كه را مدح گفتى عزيز و محتشم گشتى ، و هر كه را هجا « 2 » فرمودى ذليل و زبون آمدى . وقتى زنى به نزديك او شد و گفت : مرا دختران فراوان است هيچ مردى در طلب ايشان برنيايد و خواستار زناشوئى ايشان نشود اگر توانى به جودت شعر اين بار گران را از پشت من برگيرى و اين بازار كساد را رونق بخشى . اعشى دختران او را به طراوت « 3 » رخسار و نضارت ديدار « 4 » بستود ، روزى چند برنگذشت كه صيت جمال ايشان بالا گرفت و جوانان عرب از در طلب بيرون شدند و ايشان را به كابين گران ببردند ؛ و هر يك از اين دختران چون به خانه شوهر تحويل مىداد شترى از بهر اعشى هديه مىساخت . ابو عبيده گويد : اعشى را به كثرت شعر نيكو و اطلاع او بر فنون شعر و تصرّف او در مدح و هجا بر ديگر شاعران فضيلت توان نهاد . از ابو عمرو بن العلا پرسش كردند كه اعشى با لبيد عامرى چون است ؟ قال : لبيد رجل صالح ؛ و الاعشى رجل شاعر . عبد الملك بن مروان با هيثم بن صالح كه آموزگار فرزندانش بود فرمود كه : ايشان را شعر اعشى بياموز ؛ زيرا كه شعر او باز را ماند كه از كوكى تا عندليب شكار كند . صاحب اغانى گويد : مردى از اهل بصره براى زيارت مكه سفر حجاز كرد ، در عرض راه مردى را ديدار كرد كه شتر مرغى را لجام كرده و برنشسته به شتاب آمد و شد همىكند و اين رجز همىخواند : هل يبلّغينهم الى الصّباح * هقل كانّ رأسه جمّاح « 5 »

--> ( 1 ) . صنّاجة العرب و صنّاجة الطرب لقب اعشى شاعر است چون شعر را با آوازى دل‌انگيز انشاد مىكرد او را صناجة العرب ؛ و چون در زمان جاهليت اشعار او را همه به آواز مىخواندند از اين رو او را صنّاجة الطرب لقب دادند . ( 2 ) . هجا : هجو كردن را گويند . ( 3 ) . طراوت : تازگى . ( 4 ) . نضارت ديدار : حسن ديدار . ( 5 ) . آيا مرا تا صبح به ايشان مىرساند اين شتر مرغ جوان كه سرش چون جمّاح است .