لسان الملك سپهر

1824

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

حزمى گويد : من نديدم كسى كه بر زيادت از رسول خداى مزاح كند لكن مزاح او حق بود ، چنان كه يك بار گفتند : يا رسول اللّه بيرون منصب نبوّت مزاح مىفرمائى فرمود : انّى لا أقول الّا حقّا . عايشه گويد : رسول خداى مزاح مىفرمود و مىگفت : انّ اللّه لا يؤاخذ المزاح الصّادق فى مزاحه . « 1 » و اينكه فرمود : لا تمار أخاك و لا تمازحه . « 2 » محمول است بر مزاحى كه مفرط باشد چه مورث ضحك و غفلت از خداى شود و وقار شخص را اندك كند ، و گاه موجب مسخره مسلمى گردد و اگر جز اين باشد مستحب خواهد بود . از جمله مزاحها وقتى با انس بن مالك فرمود : يا ذا الأذنين . ديگر يك روز زنى به عرض رسانيد كه : شوهر من تو را مىطلبد . فرمود : شوهر تو كيست ؟ آيا آن است كه در چشم او سفيدى است ؟ عرض كرد : لا و اللّه . فرمود كه : هيچ كس نيست جز اينكه در چشم او سفيدى است . ديگر انس مرغكى داشت كه بمرده بود با او بازى مىكرد فرمود : يا با عمير ما فعل الطّير . ديگر مردى از آن حضرت شترى طلب كرد كه سوارى كند . فرمود : ترا بچه ناقه‌اى بدهم . عرض كرد : با بچه ناقه چه كنم ؟ فرمود : كدام شتر كه بچه ناقه نيست . ديگر وقتى صفيّه بنت عبد المطّلب هنگام پيرى عرض كرد : يا رسول اللّه آن كن كه در بهشت روزى من شود ، فرمود پير زنان روى بهشت نبينند ، صفيّه بيرون شد و مىگريست ، فرمود : او را خبر دهيد كه ايشان به صورت پيران به بهشت نروند چنان كه خداى فرمايد : إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً ، فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً « 3 » . ديگر مردى از اهل باديه زاهد نام كه كراهت منظر داشت پيغمبر را با او شفقتى بود روزى به مدينه آمد و متاع خود مىفروخت ، پيغمبر از قفاى او درآمد و او را در برگرفت ، گفت : كيستى ؟ مرا بگذار . چون بازنگريست پيغمبر را ديد ، آن حضرت فرمود : كيست كه اين بنده را بخرد ؟ زاهد گفت : يا رسول اللّه مرا كاسد خواهى يافت ،

--> ( 1 ) . خداوند ، شوخى را كه در شوخى خود راستگو باشد مؤاخذه نمىكند . ( 2 ) . با برادر خويش حيله مكن و با او مزاح كن . ( 3 ) . سورهء واقعه ، آيه 35 و 36 : ما آنان را آفريديم به آفرينشى جديد و دوشيزه قرارشان داديم .