لسان الملك سپهر
1219
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
سكون او از اين پس بيرون شرايط عهدنامه است . چون اين خبر به پيغمبر آورد ، فرمود : چنين كنم و به روايتى روز چهارم سهيل بن عمرو كه در حديبيه متصدّى امر صلح بود ، به اتّفاق حويطب بن عبد العزّى به نزد پيغمبر آمدند و گفتند : مدت به پايان رفت ، اكنون هنگام تحول و تحويل است . پيغمبر فرمود : تواند بود كه مهلت بگذاريد تا من عروسى ميمونه را به پاى برم و براى شما ترتيب طعامى كنم . سهيل گفت : ما را به طعام تو احتياج نيست ، از زمين ما بيرون بايد شد . سعد بن عباده درشتى سخن ايشان را هموار نتوانست كرد با سهيل گفت : كذبت لا امّ لك ! ليست بارضك و لا ارض ابيك لا تنزح عنها الّا طائعا زمين مكه از آن پدر و مادر تو نيست ، بباشيم تا آنگاه كه بخواهيم و بيرون نشويم جز اينكه خود رغبت بكنيم و اكنون آنچه در قوت بازوى توست به كار بند . پيغمبر تبسّمى فرمود و سعد را تسكين داد و فرمود : تا ندا كردند كه هيچكس از اصحاب شب در مكه نماند ؛ و ابو رافع مولى خويش را بگذاشت تا ميمونه را از دنبال كوچ دهد و خود از مكه بيرون شد . [ داستان امامه دخت حمزة بن عبد المطّلب ] در اين وقت امامه دختر حمزة بن عبد المطّلب با مادر خود سلمى بنت عميس در مكه جاى داشت ، از دنبال آن حضرت روان شد و همىگفت : يا عمّ يا عمّ . به روايتى امير المؤمنين على عليه السّلام ، گفت : يا رسول اللّه ، امامه را بىپدر چرا در ميان مشركان بگذرانيم ؟ پيغمبر سخن نكرد . پس على عليه السّلام با فاطمه گفت : بگير دختر عمّ خود را و او را در هودج فاطمه درآورد و بعد از ورود به مدينه ، جعفر بن أبي طالب و زيد بن حارثه در كفالت امامه رأى زدند و به بانگ بلند براى نگاهداشت امامه برهان مىكردند . زيد گفت : امامه دختر برادر من است و من عمّ اويم و نگاهداشت او مراست ، زيرا كه رسول خداى هنگام مواخاة « 1 » بين المهاجرين مرا با حمزه عقد اخوت بست و حمزه مرا وصى و نايب مناب خود ساخته ، جعفر گفت : امامه
--> ( 1 ) . مواخاة : برادرى