لسان الملك سپهر
1326
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
بپيمود همچنان سخن فرمان نعمان و مصراع شعر مىكردند ، كعب با نابغه گفت : اى عمّ چرا مصراع آخر را اين چنين نگوئى : فتمنع جانبيها ان تميلا نابغه در عجب شد و او را بستود ، زهير گفت : دانستم كه كعب فرزند من است ؛ و روز ديگر نابغه به حضرت نعمان شتافت و آن شعر بخواند و صد ( 100 ) شتر نر از براى كعب فرستاد . كعب نپذيرفت و همچنان از بهر نابغه گذاشت . بالجمله كعب عهد شباب را دريافت و شاعرى فحل كشت ، برادرش بحير نيز شعر نيكو گفت . از قضا چنان افتاد كه يك روز بحير با كعب گفت : لختى با اين اغنام بباش و از رعايت گوسفندان دست بازمگير تا من بروم و بدانم كه اين مرد يعنى محمّد چه مىگويد . - چنانچه از اين پيش بدان اشارت شد - . چون بحير به نزديك پيغمبر آمد و كلمات آن حضرت بشنيد مسلمانى گرفت ؛ و در خدمت رسول خداى اقامت جست ، اين خبر به كعب بردند او در غضب شده اين شعر بگفت و بفرستاد : الا ابلغا عنّى بحيرا رسالة * على اىّ شيء ويب غيرك دلّكا على خلق لم تلق امّا و لا ابا * عليه و لم تدرك عليه اخا لكا سقاك ابو بكر بكأس رويّة * فانهلك المأمور منها و علّكا فخالفت اسباب الهدى و اتّبعته * فهل لك فيما قلت بالخيف هل لكا فان انت لم تفعل فلست بآسف * و لا قائل امّا عثرت لعلّكا « 1 » چون ابيات به رسول خدا رسيد فرمود : صدق و انّه لكذوب . يعنى : راست گفت كه من محمّد امينم و ديگر آنچه گفت دروغ گفت . فقال : من لقى منكم كعب بن زهير فليقتله . يعنى : هركس از شما كعب را ديدار كند او را زنده نگذارد . و چون پيغمبر خون او را هدر ساخت بحير برادر را آگهى فرستاد ، و پيام داد كه جز مسلمانى وقايه نفس تو هيچ نتواند كرد ؛ و چون مسلمانى گيرى هر عصيان كه در كفر كردهاى پرسش
--> ( 1 ) . هان پيامى از من به سوى بحيرا برسانيد و بگوييد واى بر ديگرى جر تو ، اين مرد به سوى چه خواستهاى تو را رهنمون گرديد ، به سوى آيينى كه مادر و پدر خود را بر آن ديدار نكردى و هيچ نديدى كه برادرت از اين شيوه پيروى كرده باشد ، ابو بكر با جامى لبالب همى بر تو باده پيمود و آن مرد فرمان يافته پىدرپى تو را جامها از نوشاند مىو به سوى خود كشاند .