لسان الملك سپهر
1293
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
خانه را كه نزد او بود مأخوذ دارد و به حضرت رسول آرد . و اين سلافه مادر عثمان و چند پسر ديگر بود كه در جنگ احد كشته شدند - چنان كه مرقوم شد - لاجرم عثمان به نزد مادر آمد و سلافه در سپردن مفتاح گرانى مىكرد چه بيم داشت كه ديگر اين كليد را بديشان ندهند و منصب حجابت به ديگر كس تفويض دارند . چون انجام اين امر به دراز كشيد ، رسول خداى مىفرمود : چيست كه بلال و عثمان دير مىآيند ؟ ابو بكر و عمر به در سراى سلافه آمدند ، عمر آواز داد كه اى عثمان زود برآى كه رسول خداى انتظار مىبرد ، عثمان گفت : اى مادر اين كليد مرا ده و اگر نه ديگر كس از تو مأخوذ خواهد داشت . سلافه كليد را به دو داد و گفت : اگر تو اين كليد از من بستانى بهتر است تا بنى تميم و بنى عدىّ . پس عثمان كليد را به نزد پيغمبر آورد . و چون رسول خدا دست فرا برد كه مأخوذ دارد عباس بن عبد المطلب به پاى خواست و عرض كرد : يا رسول اللّه چنان كه سقايت زمزم مرا دادى ، حجابت خانه نيز مرا عطا كن . عثمان چون اين بشنيد دست بازداشت . آن حضرت فرمود : اى عثمان مرا ده ، ديگر باره چون عثمان دست پيش داشت هم عباس آن كلمات اعادت كرد ؛ و عثمان در تفويض مفتاح خويشتندارى نمود . پيغمبر فرمود : اى عثمان اگر ايمان با خداى دارى مفتاح را به من سپار . عثمان عرض كرد : بگير بامانة اللّه . پس رسول خداى بگرفت و در بگشود و نخست فرمان كرد تا عمر بن خطاب و عثمان بن طلحه به درون خانه شده ، صور انبيا و ملائك را كه مشركين بر جدران خانه رسم كرده بودند محو كنند . عمر همه آن صور را محو و مطموس كرد و تمثال ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام را بگذاشت . آنگاه رسول خداى با بلال و اسامة بن زيد و عثمان بن طلحه به درون خانه رفت و از بهر آنكه مردم انبوه نشوند بفرمود تا در ببستند . و چون صورت ابراهيم و اسماعيل را نگران شد عثمان را فرمود : تا عمر را ندا كرده در آورده ، پيغمبر فرمود : اى عمر ، نه تو را امر كردم كه صورتها را محو كنى . عرض كرد : نخواستم صورت ابراهيم و اسماعيل را بسترم . فرمود : همچنان محو كن ، لعنت خداى بر قومى كه تصوير كنند آن را كه نيافريدهاند . گويند : مصوّران ، اقداح قمار در دست انبيا رسم كرده بودند پيغمبر فرمود : قاتلهم