لسان الملك سپهر

609

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

ابو لهب گفت : جز محمّد از اقوام من نيز بدين سراى اندر است ، نيم‌شب در ميان ايشان درآمدن روا ندارم . بسى بدين گونه سخن راندند و عاقبت پاى به درون سراى نهاده به سوى او تاختن بردند و نخستين سنگى چند بدان خوابگاه پرانيدند . ناگاه على عليه السّلام سر برداشت و بانگ بر ايشان زده فرمود : كيستيد و از بهر چه بدين جا شديد ؟ آن جماعت دانستند كه اين بانگ پيغمبر نيست و او از اين سراى بدر شده است . با على گفتند : محمّد كجا است ؟ فرمود : شما او را به من نسپرده‌ايد ، نخواستيد در مملكت شما باشد ، او خود بيرون شد . سراقة بن مالك مخزومى گفت : اكنون كه محمّد نيست ، على را كه يافته‌ايم از دست نگذاريم و جهان از وجودش بپردازيم . ابو جهل گفت : دست از اين بيچاره بداريد كه محمّد او را فريفته و فدائى خود ساخته . على عليه السّلام فرمود : يا أبا جهل بل اللّه قد أعطانى من العقل ما لو قسم على جميع حمقاء الدّنيا و مجانينها ، لصاروا به عقلاء . و من القوّة ما لو قسم على جميع ضعفاء الدّنيا لصاروا به أقوياء . و من الشّجاعة ما لو قسم على جميع جبناء الدّنيا ، لصاروا به شجعانا . و من الحلم ما لو قسم على جميع سفهاء الدّنيا ، لصاروا به حلماء . مىفرمايد : اى ابو جهل با من چنين سخن مكن كه خداى آن فضل مرا داده كه اگر عقل مرا بر جميع ديوانگان جهان قسمت كنند ، دانا شوند . و اگر از توانائى من بر جمله ضعيفان بهره رسانند ، شجاع و دلاور گردند . و اگر از حلم من بر همه سبكسران و بىخردان بذل فرمايند ، بردبار و با وقار آيند . دانسته باش كه اگر از رسول خداى مرا رخصت غزا داده بود ، يك تن از شما را زنده نمىگذاشتم . همانا آسمان و زمين از محمد خواستار شدند كه دمار از شما برآرند و آن حضرت اجابت نفرمود ، از بهر آنكه باشد از شما تنى مسلمان شود ، يا از صلب شما مسلمانى باديد آيد . ابو البخترى از اصغاى « 1 » اين كلمات شمشير برآورده ، خواست حمله كند ، ناگاه جهان را ديگرگونه ديد و چنان دانست كه زمين چاك شد و خواست او را به دم « 2 » دركشد ، و آسمان به سوى زمين آمد كه بر سر او فرود آيد . از اين دهشت بيفتاد و

--> ( 1 ) . اصغا : گوش دادن . ( 2 ) . به دم : در همان وقت