لسان الملك سپهر

51

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

جرهميان تا ظهور قريش برنگاشت ، و از پس ايشان نوبت به الغوث بن مرّ بن ادّ بن طابخة بن الياس بن مضر رسيد و او را ولدى نبود لاجرم با خداوند خود عهد كرد كه چون اولادى آورد او را به خدمت مكّه گمارد و خداوند او را پسرى عنايت كرد و او بر حسب پيمان فرزند خويش را خادم مكّه ساخت و ولايت مكّه با اولاد او افتاد و ايشان چنان بزرگ شدند كه تا رخصت نمىدادند كس به حج كردن اقدام نمىنمود ، و تا رمى احجار نمىكردند كس بدان كار پيشى نمىجست ، و اين جماعت را صوفه لقب بود . از جملهء ايشان عامر بن طرب عدوانى است كه ذو الاصبع كه يكى از معمرين است - چنان كه شرح حالش مذكور خواهد شد - اين شعر در حق او انشاد نموده : غدير الحىّ من عدوا * ن كانوا حيّة الارض بغى بعضهم ظلما * فلم يرع على بعض و منهم كانت السّادا * ت و الموفون بالقرض و منهم من يجير النّا * س فى السّنّة و الفرض و منهم حكم يقضى * فلا ينقض ما يقضى « 1 » و جميع عرب در هر امر معظم او را بر خود حكم مىدانستند ، و سر از حكم او برنمىتافتند ، و او هرگز در هيچ حكومت فرو نماند جز اينكه طفلى خنثى نزد او آوردند و گفتند : اين طفل را بايد از ميراث پدر نصيبه داد ، اكنون بفرماى تا وى را از جملهء زنان شمريم يا از مردانش دانيم . عامر متحير بماند و در حل اين عقده مهلت طلبيد و به سراى خويش شد . و چون هنگام خفتن رسيد به جامهء خواب درآمد ، و همى از اين پهلو بدان پهلو مىشد و در كار آن طفل خنثى انديشه مىكرد . عامر را كنيزكى بود كه سخيل نام داشت و شبانى گوسفندان عامر با او بود ، در اين وقت كه مولاى خويش را ديد از

--> ( 1 ) . بياور كسى را كه از اعمال ناشايست قبيلهء عدوان پوزش بخواهد : طايفه‌اى كه مردم از آنها بيم داشته و خود به يكديگر ستم كرده رعايت يكديگر نمىنمودند ، بعضى از ايشان بزرگان و اداكنندگان قرض بودند ، و برخى كسانى بودند كه واجب و مستحب مردم به اجازهء ايشان انجام مىگرفت و پاره‌اى داورى كرده و حكم او مخالفت نمىشد . اشعار در متن به صورت پنج مصراع آمده ، به تبعيت از حضرت استادى آقاى بهبودى بدين شيوه تنظيم شد .