لسان الملك سپهر

9

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

حلقوم مبارك فرزند بنهاد و گفت : هذا ولدى و زينة قلبى و قرّة عينى . الهى اين فرزند من است و آرايش دل من و روشنائى ديدهء من ، مرا در فراق وى صابر و شاكر بدار . پس كارد بر گلوى فرزند نهاده گفت : بسم اللّه و باللّه اللّهمّ تقبّله منّى و أرنى ما وعدتنى فيه يوم لقائك و اسماعيل روى به درگاه بىنياز كرد گفت : يا ربّ فديت لك نفسى رضيت بقضائك فتقبّل منّى و ابراهيم كارد بر حلق فرزند بكشيد و نظر كرد اثر قطع نيافت ، ديگر باره دل سخت كرده و كارد سخت‌تر براند و چون نظاره كرد هم بدان گونه كارد را بريدن نبود . اسماعيل فرمود : اى پدر در تقديم فرمان تأخير روا مدار و نيك مردانه و سخت بازو باش . حضرت خليل باز آن كارد بر گلوى اسماعيل گذاشته و زانوى خويش بر پشت كارد استوار كرده عظيم بفشرد چندان‌كه حدود كارد برتافت و چون در نگريست هم اثر قطع نيافت . فديه اسماعيل پس ابراهيم در غضب شده آن كارد را بر زمين زد و متحيّر گرديد ، ناگاه از سرادقات قدس نوائى شنيد كه : اى ابراهيم . ابراهيم گفت : لبيك لبيك : گفت دست زىّ اسماعيل مياهج « 1 » كه آشكار شد سر و جان فرزند در راه خدا دريغ ندارى يا ابراهيم « قد صدّقت الرّؤيا انّا كذلك نجزى المحسنين » « 2 » اينك بدان سوى خويش نظاره كن و فداى پسر خويش را گرفته به تقديم قربانى قيام نماى . چون حضرت خليل به بازپس نگريست گوسپندى ديد كه از جانب كوه به زير مىآيد كه آن را فرشتهء خداوند از بهشت فروگذاشته بود . پس همچنان اسماعيل را بر جاى بسته بماند و به سوى گوسفند بشتافت و گوسفند از آن حضرت گريخته به جمرهء اولى آمد ؛ و ابراهيم هفت سنگ برداشته به دو پرتاب كرد از آنجا روى به جمرهء وسطى آورد هفت سنگ ديگر به دو انداخت و از آنجا به جمرهء كبرى شتافت ، هم هفت سنگ به دو زده آن را بگرفت و به قربانگاه منى آورد كه تاكنون رمى جمار و قربانى برقرار است .

--> ( 1 ) . مياهج : داز كردن . ( 2 ) . صافات ، 105 : خوابت را به حقيقت رساندى ، ما بدين گونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم .