لسان الملك سپهر
361
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
و ديگر از خبردهندگان ابو المويهب بود ، همانا در آن سال كه رسول خداى به تجارت شام شد چنان كه مرقوم افتاد عبد مناة بن كنانه و نوفل بن معاوية بن عروة بن صخر بن نعمان بن عدىّ هم از بازرگانان شام بودند و با ابو المويهب باز خوردند ، پرسش نمودند كه شما از كدام قبيله باشيد ؟ گفتند : از قريشيم . گفت : آيا پسرى با شما باشد ؟ گفتند : جوانى از بنى هاشم با ماست كه محمّد نام دارد ، گفت : من او را مىخواهم ديدار كنم . گفتند : او ترا چه به كار است ، زيرا كه خامل الذكر و بىنشان باشد چندانكه او را يتيم قريش خوانند ، و اجير زنى است كه خديجه نام دارد . ابو المويهب گفت : اوست ، اوست . و چون او به نزديك پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله آمد زمانى به نجوى سخن كرد . پس خواست ميان هر دو چشم او را بوسه زند ، آن حضرت رضا نداد ، پس چيزى از آستين بدر كرد كه در حضرت او هديه سازد ، هم پذيرفته نشد ، لاجرم از آن حضرت جدا شد و گفت : هذا و اللّه نبىّ آخر الزّمان يخرج عن قريب و يدعو النّاس الى شهادة ان لا إله الّا اللّه . يعنى : سوگند با خداى كه اين پيغمبر آخر الزّمان است و زود باشد كه خروج كند و مردم را بخواند به شهادت ان لا إله الّا اللّه چون شما اين بديديد با وى ايمان آوريد . آنگاه گفت : آيا براى عمّ او ابو طالب ولدى باشد كه على نام دارد ؟ گفتند : او را چنين فرزند نيست . گفت : زود باشد كه متولد شود و او اول كس است كه با وى ايمان آورد . و ديگر ابو طالب بود كه خبر از ولادت على داد ، چه آن زمان كه رسول خداى متولد شد و فاطمه بنت اسد حاضر بود از آن نور كه آشكار شد قصور مصر و شام و فارس را بديد خندان خندان به نزد ابو طالب آمد و بشارت آورد . ابو طالب فرمود : در عجب شدى : اصبرى سبتا فستحبلين بمثله الّا النّبوّة فيكون وصيّه و وزيره . يعنى : صبر كن سى ( 30 ) سال پس آبستن شوى به كسى كه مثل اين مولود باشد مگر در نبوت و او خواهد بود وصى و وزير اين مولود ، و ايشان از يك نورند ، قال اللّه تبارك و تعالى : يا محمّد انّى خلقتك و عليّا نورا يعنى : روحا بلا بدن قبل ان اخلق سماواتى و ارضى و عرشى و بحرى فلم تزل تهلّلنى و تمجّدنى ثمّ جمعت روحيكما فجعلتهما واجدة فكانت تمجّدنى و تقدّسنى و تهلّلنى ثمّ