لسان الملك سپهر

349

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

فرمود : لا انسى اللّه لك يا ورقه و جزاك فوق صنعك معنا ابو طالب فرمود : دانستم كه كار برادرزادهء من به سامان شود . و با برادران به كار وليمه زفاف پرداخت . در اين وقت عرش و كرسى در اهتزاز آمد و فرشتگان سجدهء شكر گذاشتند و خداى جبرئيل را فرمود تا رايت حمد بر بام كعبه افراشته داشت و هر كوه در مكه سر بركشيد و زبان به تسبيح خداى برگشود و زمين بباليد ، و شرف مكه از عرش اعظم برگذشت . و روز ديگر اكابر قريش در خانهء خديجه درآمدند و ابو جهل چون به مجلس در رفت قصد آن كرسى كرد كه از همه برتر بود . ميسره گفت : آن را بگذار و جاى خويشتن گير . در اين هنگام خبر رسيدن بنى هاشم برسيد و مردم انجمن از بهر پذيره بيرون شدند و اولاد عبد المطّلب را ديدند كه در اطراف آن حضرت همى عبور كنند و حمزه با شمشير كشيده از پيش روى ايشان همىآيد و گويد : يا اهل مكّة ألزموا الادب و قلّلوا الكلام و انهضوا على الاقدام و دعوا الكبر فانّه قد جاءكم صاحب الزّمان محمّد المختار من الملك الجبّار المتوّج بالانوار صاحب الهيبة و الوقار . پس آن حضرت چون آفتاب درخشان پديدار شد و دستارى سياه بر سر داشت و پيرهنى از عبد المطّلب در بر ، و بردى از الياس عليه السّلام بر دوش افكنده و نعلين عبد المطّلب در پاى ، و عصاى ابراهيم خليل بر كف ، و يك انگشترى از عقيق سرخ در انگشت داشت ، و اعمامش برگرد او بودند و مردمان از هر سوى به تماشاى جمال او مىتاختند . بالجمله به مجلس درآمد و اكابر و اشراف جنبش كرده آن حضرت را بر بزرگتر كرسى جاى دادند اما ابو جهل تعظيم آن حضرت را از جاى جنبش نكرد و حمزه چون اين بديد مانند شير آشفته به دو دويد و كمرش را بگرفت و گفت : برخيز كه هرگز از مصايب به سلامت نباشى . ابو جهل در خشم شد و تيغ از ميان بركشيد و حمزه او را مجال نگذاشت و دستش بگرفت و چنان بفشرد كه خون از بن ناخنش روان گشت . بزرگان قريش پيش شدند و ملتمس گشته حمزه را بازآوردند و آن آتش فتنه را بنشاندند .