لسان الملك سپهر

345

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

فرمود : آن مرد سيّد ما محمّد ، و آن زن دختر تو خديجه است . خويلد چون اين كلمات را اصغا فرمود رخسارش ديگرگونه شد و گفت : سوگند با خداى كه شما از صناديد عرب و بزرگان اهل زمانيد ، اما خديجه را در كار خويش عقل و كفايت از من بيش است و بسيار ديديم كه ملوك قصد او كردند و بىنيل مقصود بازشدند ، پس كار محمد چگونه شود كه مردى فقير و مسكين است ؟ حمزه چون اين بشنيد برخاست و گفت : لا تشاكل اليوم بالامس و لا تشاكل القمر بالشّمس « 1 » همانا مردى جاهل و گمراه بوده‌اى و عقل از تو بيگانه شده است ، مگر نمىدانى اگر محمّد قصد مال كند ما را به هرچه دست است از بهر اوست ؟ اين بگفت و برخاست و بنى هاشم از آنجا بيرون شده هر كس به سراى خويش شد . اما از آن سوى چون اين خبر به خديجه بردند ، سخت غمناك شد و فرمود : پسر عمّ من ورقة بن نوفل بن اسد را حاضر سازيد . برفتند و ورقه درآمد ، و خديجه را محزون يافت ، گفت : اى خديجه چون است كه غمگين باشى ؟ گفت : چگونه غمگين نباشم ، زيرا كه پرستارى و مونسى ندارم ؟ ! ورقه گفت : گمانم چنين است كه شوهرى خواهى كردن . گفت : چنين باشد . ورقه گفت : همانا ملوك جهان و صناديد عرب در طلب تو بس رنج و تعب بردند و تو سر به كس درنياوردى ، گفت : من بر آنم كه از مكه بيرون نشوم . ورقه گفت : هم در مكه شيبة بن ربيعه و عقبة بن ابى معيط و ابى جهل بن هشام و الصّلت بن ابى يهاب خواستار تو بودند . گفت : ايشان جز از در گمراهى نباشند ، اگر جز اين كس دانى بگوى ؟ گفت : شنيده‌ام محمّد بن عبد اللّه نيز خواهندهء توست . خديجه فرمود : اى پسر عم ، اگر در او هيچ عيبى دانى بگوى ؟ ورقه زمانى سر به زير افكند ، پس سر برداشت و عرض كرد كه : عيب او را بگويم قال : اصله اصيل و فرعه طويل و طرفه « 2 » كحيل « 3 » و خلقه جميل و فضله عميم و جوده عظيم خديجه فرمود : همه از فضل او گفتى همچنان عيب او را نيز بر شمار ، قال : وجهه اقمر « 4 » و جبينه ازهر « 5 » و طرفه احور « 6 » و ريحه ازكى من المسك الاذفر « 7 » و لفظه أحلى من السّكر و

--> ( 1 ) . امروز را به فردا تشبيه مكن و ماه را با خورشيد برابر مدان . ( 2 ) . طرف : چشم را گويند . ( 3 ) . كحيل : سرمه كشيده ( 4 ) . اقمر : تابان ( 5 ) . ازهر : درخشان ( 6 ) . حورة : سفيدى و سياهى كه به كمال باشد ، احور لغت منه . ( 7 ) . اذفر : خوشبو