لسان الملك سپهر
335
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
باشد ؟ ابو جهل گفت : بلى جوانى خردسال كه روز روزمزد زنى است و از بهر او به تجارت آمده به جاى است ، هنوز اين سخن به پاى نبرده بود كه حمزه بجست و مشتى چنانش بر دهان كوفت كه به پشت افتاد و فرمود : چرا نگوئى بشير و نذير و سراج و منير و او را نگذاشتيم بر سر متاع خود جز از در امانت و ديانت او و نيكوتر از ما همه او باشد ، و به سوى راهب نگريست و فرمود : آن كتاب كه در دست دارى مرا ده و بگو چه خبر در آن است تا من اين گره برگشايم ؟ راهب گفت : اى سيّد من اين سفرى است كه صفت پيغمبر آخر زمان كردهاند و من او را همى طلب كنم . عباس گفت : اى راهب اگر او را ديدار كنى توانى شناخت ؟ گفت : توانم ، پس عباس او را برداشته نزديك پيغمبر آورد و راهب سلام داد ، آن حضرت فرمود عليك السّلام اى فليق بن يونان بن عبد الصّليب . راهب گفت : نام من و پدر و جدّ مرا چه دانستى ؟ فرمود : آن كس مرا خبر داد كه هم تو را به بعثت من خبر كرده است ، پس راهب سر بر قدم آن حضرت نهاد و گفت : اى سيد بشر خواستارم كه به وليمهء من حاضر شوى و كرامت من بر زيادت كنى . رسول خداى فرمود : اين گروه متاع خويش به من سپردهاند و حراست مراست . عرض كرد كه : من ضامنم اگر عقالى ناپديد شود شترى در عوض دهم . پس آن حضرت به اتّفاق راهب روان شد و آن دير را دو در بود . يكى سخت پست و در برابر آن صورى چند كرده بودند از بهر آنكه چون كسى از آن در به درون شود ناگزير خميده رود و عظمت آن صور را بضرورت بدارد . و راهب رسول خداى را از بهر امتحان از آن درخواست بردن و خود پشت خم آورده به درون رفت ، اما چون آن حضرت برسيد طاق آن درگاه بلند شد چندانكه به استقامت قامت و پشت راست در رفت و مردم انجمن برخاسته او را بر صدر جاى كردند ، و فليق و ديگر رهبانان در حضرت او بايستادند و ميوههاى گوناگون بنهادند . در اين وقت راهب سر برداشت و گفت : پروردگارا مرا آرزو است كه خاتم نبوّت را نظاره كنم و دعايش به اجابت مقرون شده جبرئيل عليه السّلام درآمد و جامه از كتف آن حضرت دور كرد تا مهر نبوّت ظاهر گشت و نورى از آن ساطع شد كه خانه روشن گشت و راهب از دهشت به سجده در رفت ، و چون سر برداشت عرض كرد كه : تو آنى كه من مىجستم .