لسان الملك سپهر
302
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
در اين وقت سعد مكنون خاطر او را بدانست ، پس عرض كرد : پروردگارى عبد خود را ادب مىفرمايد . هم بفرمود تا لطمهء ديگر به دو زد و گفت : جواب بگوى . سعد گفت : تو پادشاهى بر مراد خويش رسيده باش . خشم نعمان بنشست و گفت : راست گفتى و او را در نزد خود جاى داد و گرامى بداشت . و مدتى بر اين بگذشت آنگاه چنان اتفاق افتاد كه نعمان خواست از بهر آب و علف و تلطيف هوا خيمه بيرون زند و به جانبى كوچ دهد ، براى شناخت مرتع و مربعى برادر سعد را كه عمرو نام داشت اختيار كرد و او را براى فحص اين حال بيرون فرستاد . و چون سفر عمرو به درازا كشيد و خبر بازنياورد ، نعمان غضبناك شد و سوگند ياد كرد كه عمرو خواه از خصب نعمت و فراخى سال خبر آورد و خواه از ضيق معاش و قلّت آب و گياه سخن گويد او را خواهم كشت . روزى چند بر اين بگذشت و عمرو بازآمد ناگاه ، سعد در نزد نعمان نشسته بود از دور عمرو را همىديد كه نزديك به نعمان آيد ، دانست كه او كشته مىشود ، روى با نعمان كرد و گفت : رخصت فرمائى تا با عمرو سخنى چند بگويم . نعمان فرمود : اگر با او سخن كنى زبان تو را قطع كنم . گفت : رخصت دهى تا با او اشارتى كنم . گفت : اگر اشارت كنى دست تو را قطع كنم . عرض كرد كه : اجازت بود تا از بهر او عصا بر زمين زنم . نعمان فرمود : شايد . پس سعد عصائى برگرفت و يك بار آن را بر زمين بكوفت و عمرو بدانست كه بايد بر جاى خود بايستد و پيش نشود پس بايستاد ، ديگر باره آن عصا را سه كرّت بر زمين بكوفت ، آنگاه سر آن را به سوى آسمان فرا برد و دست خود را بر آن كشيد ، و عمرو از اين بدانست كه نبايد سخن از تنگى گياه و قلّت مياه كند . ديگر باره سعد چند كرّت آن عصا را بر زمين بكوفت و سر آن را اندك به سوى فراز كرد و به سوى زمين اشاره نمود ، و ازين عمرو بدانست كه نيز نبايد از بسيارى نعمت و فراوانى علف خبر دهد ، و از پس آن عصا را بر زمين بكوفت و به سوى نعمان بداشت و عمرو نيك آگاه شد كه اگر از قتل رهائى خواهد چاره آن است كه ميانهروى كند . پس قدم پيش گذاشت و به نزديك نعمان آمد و نعمان از او از حال زمين پرسيدن گرفت . عمرو عرض كرد كه : كار زمين صعب افتاده : الارض مشكلة لا خصبها « 1 » يعرّف
--> ( 1 ) . خصب : فراخى و فراوانى سال .